نسرین وزیری: روایت​های مربوط به کودتای ۲۸ مرداد، بسته به خاستگاه فکری راویان، تفاوت​های قابل ملاحظه‌ای دارد. طرفداران دکتر محمد مصدق عمدتا تلاششان بر آن بوده و هست که مصدق را قربانی کودتا معرفی کنند و مخالفان او معتقدند که مصدق در جریان کودتای امریکایی ۲۸ مرداد بی‌تقصیر نبوده و لجبازی‌های شخصی‌اش که از ویژگی‌های رفتاری او به حساب می‌آمده، کودتاگران را در رسیدن به اهدافشان یاری داده است.

 

برای تجسم محله​های آن روز تهران و حوادثی که رخ داد، با نصرالله حدادی مورخ و پژوهشگر تهران قدیم و نویسنده کتاب «خاطرات ناصر قشقایی» و «با من به تهران بیایید» هم‌کلام شدیم. اما بحث به اطرافیان اختلاف‌برانگیز کاشانی و مصدق کشید و او از تقلید خط آیت​الله از سوی فرزندش سید محمد گفت و اینکه نامه ۲۷ مرداد سال ۱۳۳۲ که از طرف آیت‌الله کاشانی به دکتر مصدق نوشته شده از سوی او بوده است. نامه​ای که از سوی مصدق اینگونه پاسخ شنیده است که «بنده مستظهر به پشتیبانی ملت ایران هستم».

 

کسانی که منکر نامه آیت‌الله کاشانی‌اند، معمولا در برابر این سوال که «اگر نامه کاشانی به مصدق وجود خارجی نداشته، پس جواب مصدق به کاشانی که دستخطش هم موجود است، چه دلیلی داشته؟» پاسخ روشنی ندارند. مصدق در جوابیه‌اش آورده که نامه شما توسط آقای حسن سالمی رسیده است. منکران نامه کاشانی به مصدق می‌گویند که در آن ایام، حسن سالمی (نوه دختری کاشانی) به دستور مصدق در زندان بوده است. حال آنکه حسن سالمی در نوشته‌های خود که در سال‌های اخیر در اروپا منتشر کرده است، ضمن تایید زندانی شدن توسط مصدق، می‌گوید که در روز ۲۷ مرداد از زندان آزاد شده بود و شخصا نامه کاشانی را در خانه مصدق به وی تحویل داده و جواب کتبی آن را دریافت کرده است.

 

مشروح گفت​وگو با نصرالله حدادی پژوهشگر تاریخ تهران را در ادامه بخوانید، به امید اینکه بتوانیم روایت‌های متفاوت از رخدادهای مربوط به کودتای ۲۸ مرداد را از زبان و قلم کسانی که به دیدگاه مرحوم آیت‌الله کاشانی نزدیک‌تر بوده‌اند هم منتشر کنیم.

 

اگر بخواهیم تصویری از تهران در ۲۸ مرداد سال ۳۲ داشته باشیم و ببینیم که اعتراض​های خیابانی از کجا شروع شد و به خانه مصدق رسید، باید ابتدا تصویر مشخصی از پایتخت آن روز داشته باشیم. در آن زمان تهران، چگونه شهری بود؟

 

محدوده شهری تهران در آن زمان، خیلی زیاد نبود. محله دولت در شمال، محله بازار در جنوب، محله چاله میدان در جنوب، پامنار در مرکز و محله سنگلج در غرب بود. با اسامی امروز هم خیابان‌بندی​های آن زمان تهران هم اینگونه بود که از جنوب خیابان شوش بود، در شمال خیابان انقلاب، غرب خیابان کارگر بود و شرق هم خیابان ۱۷ شهریور. می‌​بینید که تهران وسیع نبود. البته محله​هایی خارج از این محدوده بود، اما مرکز شهر در این محدوده بود. کما اینکه از محدوده انقلاب تا ده ونک کنونی، تماما بیابان بود. اما محله اعیان‌نشین تهران، خیابان امیریه بود. حد فاصل چهارراه معین‌السلطان تا بالای منیریه. در این محله هم بسیاری از سران نظام پهلوی اول و دوم زندگی می‌کردند. محمدعلی فروغی و سهیلی که هر کدام در دوره​ای نخست‌وزیر بودند و بسیاری از نمایندگان مجلس، امیر احمدی اولین سپهبد ایران، محمد درباری رئیس پلیس نظمیه دوره رضاشاه، سرهنگ البرز و... در این محدوده بودند.

 

عمده​‌ترین مراکز تهران در آن زمان، «بازار»، «توپخانه» و «چهارراه سرچشمه» بود تا برسد به خیابان کاخ که از سال ۱۳۶۱ مسدودش کرده​اند. خانه دکتر مصدق هم در همین خیابان کاخ بود. محدوده پرترافیک و پر رفت و آمد تهران در این محله​هایی بود که نام بردم. خانه آیت​​الله کاشانی هم در محله پامنار و در نزدیکی بازار تهران بود. روزنامه​‌ها و مجلات پرتیراژ نیز در همین محدوده خیابان خیام، جمهوری و لاله​زار بودند. محل مرگ محمد منصور نشان می‌​دهد که روزنامه پرطرفدار «مرد امروز» کجا بوده است. روزنامه کیهان و اطلاعات و دفتر روزنامه مرحوم دکتر حسین فاطمی نیز در نزدیکی مجلس و محله بهارستان بودند.

 

 

عمده​‌ترین درگیری​‌ها در روز ۲۸ مرداد هم در همین محدوده بود، اینطور نیست؟

 

بله. چون بهارستان از پایین به میدان سرچشمه و شاه آباد می‌​​رسید، از شرق به میدان مخبر​الدوله و توپخانه و ارگ امتداد داشت و شمال این​‌ها هم‌‌ همان خیابان کاخ {خیابان فلسطین امروز} بود که منزل دکتر مصدق قرار داشت.

جهت حرکت معترضین از میدان سرچشمه و میدان مخبرالدوله به سمت میدان بهارستان بود و بیشتر درگیری​‌ها در مقابل مجلس بود که از آنجا به سمت خانه مرحوم دکتر مصدق کشیده می‌​شد. وقایع اسفند سال ۳۱ و بعد هم اتفاقات سال ۳۲ که منجر به تخریب خانه دکتر مصدق شد، در این محدوده رخ داد.

 

 

شعارهای «درود بر مصدق» صبح تا ظهر روز ۲۸ مرداد و «مرگ بر مصدق» ظهر تا شب‌‌ همان روز هم در همین محدوده سر داده می‌​شد؟ یا در دو محدوده متفاوت بود؟

 

خیلی​‌ها از جمله پدر خود من و مرحوم شهریاری به چشم خود دیده بودند که ماشینی از ناصرخسرو به سمت بالا می‌​رفته و مردم همراه آن شعار «زنده باد مصدق» و «دشمنان دق کنند، دق، زنده​باد مصدق» سر می‌دادند و‌‌ همان ماشین و آدم​‌ها در مسیر بازگشت شعار «مرگ بر مصدق» را فریاد می‌​کردند! این نشان می‌​داد که خیلی​‌ها نمی‌دانستند که ماجرا چیست؟ و گول خورده یا پول گرفته بودند که بریزند در خیابان و شعار بدهند.

 

 

عوامل دخیل در آن کودتا از اهالی کدام محله​‌ها بودند؟

 

آن‌ها عمدتا میدانی‌ها و بازاری​‌ها بودند. میدانی‌ها در اهالی میدان «امین‌السلطان» طرف​های میدان شوش بودند و بازاری​‌ها هم که از محله بازار بودند. طیب حاج‌رضایی در همین میدان «امین‌السلطان» به فروش میوه و تره​بار می‌​پرداخت. اکثر همراهانش هم در‌‌ همان محله و حوالی خیابان مولوی امروز زندگی می‌کردند. عوامل ناآگاه و گول‌خورده کودتا مثل «ناصر جگرکی»، «حسین رمضان یخی»، «طیب حاج​رضایی» و «شعبان جعفری» و.. در محدوده خیابان بوذرجمهری سابق می‌​زیستند. خانه «طیب» در بازارچه سعادت بود و خانه «شعبان بی​مخ» سر چهارراه بوذرجمهری گذر «دباغ خونه»، محله «درخونگاه» - نزدیک چهارراه ابوسعید- بود. «حسین رمضان یخی» هم بار فروش خیابان مولوی بود. «هفت کچلان» هم طرف​های میدان خراسان، چلوکبابی داشتند. کسانی چون پروین آژدان قزی، رجب واکسی و محمود مسگر هم در محله بدنام تهران که پایین​‌تر از میدان قزوین بود و از مناطق پست و فرودست تهران به شمار می‌​رفت، سکنی داشتند.{این محدوده الان به مجتمع فرهنگی تفریحی رازی تبدیل شده است}. این‌ها هم برای آن کودتا یارگیری شدند.

 

محل تلاقی «بازار تهران» و «میدان تهران»، محل کودتای ۲۸ مرداد بود. در آن زمان میدانی‌ها طرفدار شاه بودند و بازاری​‌ها مخالف شاه. اما وقایع سال ۴۲، میدانی‌ها را هم ضد شاه و طرفدار انقلاب کرد. تمام عوامل «میدان» تا ۹ آبان ۱۳۳۲، همراه شاه بودند. طیب و دار و دسته​اش که اکثرا فریب‌خورده بودند و برای کودتا پول گرفته بودند، در این زمره​اند.

 

 

این پول​‌ها آن‌ها را از این محله​های فرودست به کجا رساند؟ از نظر محدوده جغرافیایی و محل سکونت منظورم است.

 

«برادران لاله» از عوامل کودتا بودند که بعد از آن کودتا به واسطه صله​ای که از حکومت گرفتند در محله سرچشمه سکونت گزیدند. «برادران طاهری» که از نوچه​‌ها و پرقیچی​های طیب​خان بودند هم پاداششان را که گرفتند بعد از این کودتا در نزدیکی میدان گمرک، میدان طاهری را به نام خودشان زدند و بازار میوه و تره​بار در آنجا به راه انداختند که الان تبدیل به پارک شده است. بیژن حاج​رضایی رئیس کل پمپ​بنزین​دار‌ها که پمپ بنزین خیابان ولیعصر نرسیده به میدان تجریش هم مال اوست از پسرهای «طیب» است. البته فرد صالحی است.

 

 

به اصل موضوع برگردیم؛ همه عوامل کودتای ۲۸ مرداد، این فریب‌خوردگان نبودند.

 

بله. بسیاری از ترس اینکه کمونیست​‌ها، توده​ای​‌ها و مارکسیست​‌ها می‌​خواهند ایران را بگیرند، به خیابان آمدند. در کتاب سرهنگ غلامرضا نجاتی، به خوبی به نقش توده​ای​‌ها در تخریب این مساله اشاره شده است. به یاد داریم که پس از کودتای ۲۸ مرداد مرحوم آیت​الله بروجردی به شاه، تبریک ورود می‌​گوید. چون بسیاری از علما بر این باور بودند که مصدق می‌​خواهد کشور را به سوی مارکسیست شدن ببرد. این هم به خاطر این بود که عوامل آمریکایی​‌ها با تبلیغاتی که می‌​کردند و پول​هایی که خرج می‌​کردند، چنین ترسی را به وجود آورده بودند. یکی از کار‌هایشان این بود که توده​ای​‌ها جسارت کرده و بر سگی نام آیت​الله کاشانی را نوشته و از مجلس به سمت میدان مخبرالدوله برده بودند. خبر این موضوع اینگونه به علما رسید که چه نشسته​اید که طرفداران مصدق این کار را کرده و به ساحت روحانیت بی​احترامی کرده​ است. این موضوع در کتاب خاطرات بسیاری از آمریکایی​‌ها فاش شد. عوامل آمریکایی این کار‌ها را به اسم توده​ای​‌ها و حامیان مصدق می‌​کردند و متاسفانه توده​ای​‌ها هم در بازی​های آن​‌ها بر می‌​خوردند. حزب توده​ بیشترین خیانت را در این زمینه کرد. بسیاری از اختلافات میان کاشانی و مصدق را هم این​‌ها به راه انداختند. این دو شخصیت اگرچه انسان​های شریفی بودند اما بعضا اطرافیانشان افراد مغرضی بودند. از جمله ابوالمعالی و پسران آیت​الله کاشانی، بویژه سیدمحمد که خط پدرش را تقلید می‌​کرد و بسیاری از نامه​های مشکوک و اختلاف‌ساز آن زمان از آیت​الله کاشانی به مصدق به خط سیدمحمد کاشانی است، حتی نامه ۲۷ مرداد سال ۱۳۳۲ که از طرف آیت​الله کاشانی به دکتر مصدق، نامه​ای که سیدمحمد کاشانی جعل کرده و از سوی مصدق اینگونه پاسخ شنیده است که «بنده مستظهر هستم به پشتیبانی ملت ایران». جعلی بودن این نامه از آن رو هویدا است که آقای ناصر قشقایی اصلا تهران نبوده که حامل این نامه باشد. از این رو این یک نامه جعلی است که از سوی فرزندان کاشانی جعل شده است. بنده در کتاب خودم «سال​های بحران؛ خاطرات ناصر قشقایی» این موضوع را نوشته​ام که نامه منتسب به مرحوم کاشانی جعلی بوده است. مرحوم غلامرضا نجاتی در کتاب «کودتای ۲۸ مرداد و جنبش ملی شدن صنعت نفت» و استاد ایرج افشار در کتاب دیگری نیز به این موضوع اشاره کرده است.

 

البته آیت​الله کاشانی فرزندان صالحی مثل سیدمصطفی هم داشت که بسیار مرد خوبی بود. آیت​الله کاشانی هم شخصا بسیار بسیار انسان شریفی بود و الحق و الانصاف در مبارزه سیاسی در موضع​گیری در مقابل انگلیسی​‌ها بسیار شفاف عمل می‌کرد.

 

بعد از کودتای ۲۸ مرداد که گرد و خاک​‌ها خوابید توده​ای‌ها تازه فهمیدند که چه کلاه گشادی سرشان رفته است. به نظر من کودتای ۲۸ مرداد حاصل «توطئه خارجی» و «مزدوری عوامل آگاه دربار و ارتش» و «گول خوردن عده‌ای آدم ساده دل که نقش بسیار مهمی داشتند» و پررنگترین نقطه آن «تشنج‌آفرینی و درگیری‌های حزب توده در داخل کشور» بود. ایران تنها کشوری در دنیا بود که حزب کمونیست در آن پا نگرفت. چون تفکرات کمونیستی اصلا در ایران چسبندگی نداشت. حزب توده البته طرفداران زیادی داشت اما آن‌ها نمی‌​دانستند که اصل ماجرا چیست و تنها به چند شعار درباره کارگران و اتحاد، دلخوش بودند و خیلی‌ها گول آن را خوردند. اختلاف بین رهبران ملی و مذهبی هم از عوامل مهم در این کودتا بود. بعد از کودتای ۲۸ مرداد همه این عوامل چوب آن را خوردند و در عوض آمریکایی​‌ها بردند که آن را مدلی برای کودتای سالوادور آلنده در شیلی کرد.

 

 

میزان تاثیرپذیری کلان شهر‌ها و دیگر شهر‌ها از پایتخت، موضوعی است که در طول تاریخ بار‌ها عنوان شده است. آن زمان مسائل تهران چقدر تاثیرگذار بود در دخیل شدن دیگر شهر‌ها در کودتای ۲۸ مرداد؟

 

شهر کرمان در آن زمان از تهران تاثیر گرفته بود. مرحوم سرهنگ سخایی رئیس شهربانی آن روز کرمان بود که او را به ماشین بستند و تکه تکه کردند. تدابیری هم اندیشیده شده بود که تیپی با همراهی تیمور بختیار از کرمانشاه به تهران بیاید برای حمایت از کودتا اما شهر‌ها در سال ۱۳۳۲ خیلی در این موضوع دخیل نبودند. البته این تاثیرپذیری زیاد نبود چون کودتا در تهران به ثمر نشست و عوامل حکومتی مصدق را دستگیر و تبعید کردند. در زمان انقلاب هم همین گونه بود. ابتدا تهران سقوط کرد و بعد اعتراضات سراسری در تمام کشور منجر به سقوط دیگر شهر‌ها شد. البته در زمان انقلاب هم یک لشگر زرهی از قزوین به سمت تهران در حال حرکت بود اما مردم در بین راه ان را متوقف کرده بودند.

 

 

حرکت​های مردمی از ۲۸ مرداد ۳۲ تا خرداد ۴۲ و بهمن ۵۷، بیشتر از کدام منطقه​های تهران آغاز شد و کجا‌ها بیشتر درگیر این خواست​های انقلابی بودند؟

 

ماهیت اعتراض​‌ها از سال ۳۲ تا ۴۲ و پس از آن تغییر عمده​ای یافته بود. معترضین در سال ۳۲ به نفع شاه به خیابان ریختند اما در سال ۴۲، تیپ​های سنتی در حمایت از مخالفین شاه از جمله بازاریون و روحانیت به خیابان آمدند. اما توده مردم در سال ۴۲، درگیر این موضوع نشد. حال آنکه انقلاب ۵۷، خواست توده مردم بود که به خیابان آمده بودند. چون رژیم با همه رودررو شده بود.

 

در سال ۳۲، میدان بهارستان محل نزاع بود و در سال ۵۷، روبروی دانشگاه تهران. درگیری​‌ها در میدان ژاله هم به خاطر این بود که بازاری​‌ها هنوز در مناطق جنوب شهر زندگی می‌​کردند. یک حرف قشنگ ده​نمکی - که من او را ده شاهی هم قبول ندارم- این است که اگر از بسیاری از کسانی که انقلاب کردند و امروز پست و مقام دارند و بالا شهر نشین هستند بپرسید قبل از انقلاب کجا بودند، می‌​بینی که همه جنوب شهری و اهل خیابان ری و ایران و اطراف بازار بوده​اند. اما پس از انقلاب، تهران به سه دلیل رشد انفجاری جمعیت، مهاجرت و ارزش کاذب زمین، به شکل انفجاری بزرگ شد.

 

 

اما در ۳۰ سال گذشته، باز هم محل اعتراض​‌ها و راهپیمایی​‌ها تغییر کرده است. حالا حد فاصل میدان آزادی تا میدان امام حسین، محل تجمع مردم است.

 

بله. چون بیشترین راهپیمایی​‌ها و تأثیرگذارترین اتفاقات در حوادث منجر به انقلاب در این خیابان رخ داد و مرکزیت اعتراض​‌ها هم مقابل دانشگاه تهران بود. خیابانی به این بلندی که حد فاصل میدان فوزیه تا میدان شهناز و ۱۷-۱۸ کیلومتر و مسکونی بود، در آن زمان نداشتیم. اینکه همچنان این خیابان مرکز راهپیمایی​های مردمی است به چند جهت است. یکی اینکه همچنان دانشگاه تهران از مرکزیت سابق خود برخوردار است و دوم اینکه این خیابان نقاط عطفی مثل چهارراه ولیعصر و میدان فردوسی را دارد و مردم مثل جویبار‌ها به این سیل خروشان می‌​پیوندند.

 

 

ظرفیت این خیابان حدودا چند نفر است؟ خیابانی که با جمعیت محدود تهران در سال ۵۷، مملو از جمعیت انقلابیون بود و هنوز هم چه در راهپیمایی​های عمومی به مناسبت​های ملی و مذهبی و چه گاهی در راهپیمایی​های اعتراضی، جمعیت زیادی را در خود جای می‌​دهد اما آمار تعداد جمعیت حاضر در آن متفاوت اعلام می‌​شود.

 

جمعیت تهران در سال ۵۷، چهار میلیون نفر بود. با یک حساب دو دو تا، چهارتای مهندسی شهری می‌​توان گفت که حدود ۳ میلیون نفر از جمعیت آن زمان در این خیابان بودند. البته حاکمیت وقت، این تعداد از حضور مخالفین خود را نمی‌​پذیرفت و چنین جمعیتی را نفی می‌​کرد و با نسبت​هایی همچون اعضای گروهک فلان و فلان آن‌ها را تحقیر می‌​کرد. الان هم در راهپیمایی​های عمومی جمعیتی در همین حد در خیابان آزادی تا میدان امام حسین جمع می‌​شوند. حالا اینکه در تجمع اعتراضی سال ۸۸ که برخی از آن به عنوان «فتنه» یاد می‌​کنند، چند نفر در این خیابان حضور داشته​اند را گذشت زمان پاسخ می‌​دهد. کما اینکه در دو سال گذشته هم پاسخ​هایی به این موضوع داده شد و کار به جایی رسیده که این روز‌ها روزنامه ایران به عنوان تریبون رسانه​ای دولت مدام در حال موضع‌​گیری نسبت به این پاسخ​‌ها است و هر روز به یک نفر فحاشی می‌​کند.

 

نامه های دکتر محمد مصدق

 

✍🏻به کوشش محمد ترکمان

‍ ✅تمدید مدت امتیاز به ضرر ایران تنفیذشدچون نمایندگان واقعی ملت این کار را نکرد ملت ایران آنرا به رسمیت نخواهد شناخت و عیب و نقص كما كان باقی خواهد بود.

✅البته حکومت می تواند اعمال قدرت کند و مردم را از حق انتخاب وكيل سناتور و یا نماینده انجمن شهر علنا یا در خفا بر خلاف قانون و با ظاهرا آراسته به مقررات قانونی باز دارد و مجلس شورای ملی و سنا و یا انجمن‌های شهری را هرکه خود می خواهد تشکیل دهد ولی این کار را سابقا و اخيرا پاره ای از دول دنیا و دولتها بارها امتحان کرده و نتایج آنرا دیده‌اند.

✅منظور آزادی خواهان ایران این است که با ایجاد حکومت مردم بر مردم بدون بروز حوادث نامطلوب و از راه قانون و صلح و سلم در اوضاع مملکت اصلاحاتی به نفع مملکت و ملت شود و نفاق و شقاق دولت و ملت از میان برود و مصائب و آلام مردم از فقر و فاقه و جهل و بیماری و گرسنگی و برهنگی پیش از این مقدمات فنای ملت را فراهم نکند چاره این بیچارگی ها چنان که مذكور شد فقط ایجاد حکومت دموکراسی است والا اقدامات مذبوحانه ای مانند ایجاد مجلس سنا ... آن هم به این طریق که دولت حق مردم را غصب کند (به طوریکه در جلسه انتخابات درجه دوم سنا بر همه معلوم شد) و مانع شود که نصف نمایندگان بر طبق قانون اساسی از طرف مردم انتخاب شوند، با هر اقدام دیگری که تصور شود قدرتی به حکومت خواهد داد به نفع مملکت تمام نخواهد شد زیرا به تجربه ثابت شده که این قبیل قدرتها قدرت کاذب است و بالمال به ضرر ملک و ملت تمام می شود.

✅در خاتمه امیدوارم که قوای حاکمه ایران از گذشته دور و نزدیک مخصوصا از انتخابات اخیر تهران عبرت گرفته و برای یک بار هم که شده با مردم از در صلح و آشتی درآیند و مطمئن باشند که هر کسی قدمی به نفع آزادی و تأمین حقوق مردم برداشته، ملت هوشیار و حق شناس ایران از جان و دل از او پشتیبانی کرده است.

✅امروز سالگرد درگذشت محمد مصدق در حصر احمد آباد است.
@sahandiranmehr
@MostafaTajzadeh
https://twitter.com/behrooozz/status/1235130760874647553?s=12

Twitter (https://twitter.com/behrooozz/status/1235130760874647553?s=12)
Behrooz.shahrokhnia
من نه برای مال جنگیدم نه برای مقام! تنها آرزوی من در زندگی ام استقلال و عظمت https://twitter.com/hashtag/ایران?src=hash بود... ۱۴ اسفند سالگرد درگذشت دكتر https://twitter.com/hashtag/محمد_مصدق?src=hash روحش شاد و یادش گرامی

روزهای پایانی مصدق چگونه گذشت؟

روزنامه شرق: «در طول تاریخ مشروطیت ایران این اولین‌بار است که یک نخست‌وزیر قانونی مملکت را به حبس و بند می‌کشند و روی کرسی اتهام می‌نشانند... به من گناهان زیادی نسبت داده‌اند ولی من خودم می‌دانم که یک گناه بیشتر ندارم و آن این است که تسلیم تمایلات خارجیان نشده و دست آنان را از منابع ثروت ملی کوتاه کرده‌ام...

مردم این مملکت می‌دانند که وضع من در بسیاری جهات با وضع مارشال پتن فرانسوی بی‌شباهت نیست و من هم سالخورده و به وطن خود خدمتی کرده‌ام. من هم مثل او در اواخر عمر به روی کرسی اتهام نشسته‌ام و شاید مثل او محکوم شوم، ولی همه نمی‌دانند بین من و او یک تفاوت آشکار است. پتن به جرم همکاری با دشمن ملت فرانسه به دست ملت فرانسه محاکمه شد و من به گناه مبارزه با دشمن ملیت ایران به دست عمال بیگانگان!».

این بخشی از دفاعیات دکتر محمد مصدق در دادگاه است، دادگاهی که او را از نخست‌وزیری ایران به تبعید در احمدآباد فرستاد. دادگاه اگرچه او را از اتهامات مهمی مانند اقدام علیه اساس سلطنت و کودتا علیه قانون اساسی که حکم اعدام داشت، تبرئه کرد، ولی به جهت تمرد از فرمان شاه او را به سه سال زندان محکوم کرد. مصدق پس از گذراندن سه سال زندان، به ملک خود در احمدآباد رفت و تا پایان زندگی یعنی تا ۱۴ اسفند ۱۳۴۵ زیر نظارت شدید دولت بود.

مصدق وصیت کرده بود او را کنار کشته‌شدگان ۳۰ تیر در ابن‌بابویه دفن کنند، ولی با مخالفت شاه چنین نشد و او در یکی از اتاق‌های خانه‌اش در قلعه احمدآباد در روستای احمدآباد به خاک سپرده شد. دکتر یدالله سحابی پیکر او را غسل داد؛ سپس نماز میت محمد مصدق را آیت الله‌سیدرضا زنجانی اقامه کرد. به این ترتیب از دفن او در قبرستان ابن‌بابویه جلوگیری شد.

روز‌های پایانی مصدق

محمد مصدق در روز‌های آخر عمر خود درباره حوادث سال ۳۲ گفته بود: «کمونیسم را بهانه کرده‌اند که نفت ما را صد سال دیگر هم غارت کنند. دادگاه نظامی من را به سه سال حبس مجرد محکوم کرد که در زندان لشکر ۲ زرهی آن را تحمل کردم؛ روز ۱۲ مرداد ۱۳۳۵ که مدت آن خاتمه یافت، به‌جای اینکه آزاد شوم، به احمدآباد تبعید شدم و عده‌ای سرباز و گروهبان مأمور حفاظت من شدند. اکنون که سال ۱۳۳۹ خورشیدی هنوز تمام نشده، مواظب من هستند و من محبوسم و، چون اجازه نمی‌دهند بدون اسکورت به خارج [قلعه]بروم؛ در این قلعه مانده‌ام و با این وضعیت می‌سازم تا عمرم به سر آید و از این زندگی خلاصی یابم». دکتر مصدق در اواخر عمر خود حتی اجازه نداد که برای معالجه‌اش به خارج از کشور برده شود. دکتر اسماعیل یزدی از پزشکان معالج مصدق در خاطره‌ای درباره روز‌های آخر عمر او نقل کرده است: «راه‌حل من این بود که دکتر مصدق تحت نظر باشد، چون پیشرفت سرطان کند بود و بهتر از رادیوتراپی بود.

سقف دهانشان قبل از رادیوتراپی کمی متورم شده بود و برآمدگی کوچکی حس می‌کرد، اما بعد از آن کاملا زخم شد. رادیوتراپی آن موقع نشت طرفی داشت و امکان هدف‌قرار‌دادن کلونی‌های محدود سرطانی نبود. برای افرادی که زخم معده داشتند، این نوع درمان را تجویز نمی‌کردند، چون ریسک بود و امکان اینکه زخم باز شود و خون‌ریزی کند و‌جود داشت که درمورد دکتر مصدق هم این اتفاق افتاد.

البته همه‌چیز را در پزشکی نمی‌توان قطعی تلقی کرد... من از دکتر غلامحسین مصدق سؤال کردم شنیده‌ام که شاه برای اعزام دکتر مصدق به خارج موافقت کرده است، این موضوع را با آقا مطرح کرده‌اید؟ گفت: بله با اینکه امکان بردن و بستری‌کردن ایشان در بیمارستان‌های سوئیس به‌خصوص لوزان که چند دوست پزشک در آنجا دارم، به سهولت امکان‌پذیر است، مع‌ذلک وقتی که موضوع را با ایشان در میان گذاشتم، با پرخاش گفتند چرا به خارج بروم؟ پس شما‌ها که ادعای طبابت می‌کنید و در خارج هم تحصیل کرده‌اید، چکاره‌اید؟ اگر واقعا طبیب هستید، همین‌جا مرا معالجه کنید.

من با مردم چه فرقی دارم، مگر دیگران که بیمار می‌شوند برای معالجه به خارج می‌روند؟ حتی درمورد آوردن پزشک از خارج هم با وجودی که اجازه آن از شاه گرفته شده بود، گفتند: لعنت خدا بر من و هر کسی که در این زمان بخواهد مخارج زندگی چندین خانواده این مملکت فقیر را صرف آوردن دکتر برای معالجه من از خارج کند... تاآنجاکه به‌خاطر دارم و اگر اشتباه نکنم، دکتر مصدق را برای رادیوتراپی به بیمارستان مهر می‌بردند؛ اما با خون‌ریزی معده مجددا در بیمارستان نجمیه بستری کردند.

روز‌های پایانی مصدق

هم‌زمان زخم‌های مخاط دهان و گلویش نیز تشدید شده بود. در نهایت به دلیل عود زخم معده و خون‌ریزی شدید و عوارض دیگر در نیمه‌های شب ۱۴ اسفند ۱۳۴۵ فوت کردند. ایشان به دلیل متاستاز ضایعه سرطانی فوت نکرد، بلکه در اثر خون‌ریزی معده و احتمالا به دلیل انتشار عفونت داخل خون درگذشت. ۱۴ اسفند ۱۳۴۵ بعد از شنیدن خبر درگذشت دکتر مصدق به بیمارستان نجمیه رفتم، اما بسیار شلوغ بود و من را راه ندادند. به سختی به افراد اجازه می‌دادند داخل بیمارستان شوند. اطراف بیمارستان بسیار شلوغ بود و من بیرون بیمارستان ایستاده بودم. آن‌هایی که خبر را شنیده بودند به طرف بیمارستان آمدند. بعد هم او را در احمدآباد به طور امانی به خاک سپردند».

درباره پاکدستی و قناعت مصدق هم نقل‌قول‌های فراوانی وجود دارد؛ برای مثال در تمام دوران نخست‌وزیری‌اش حقوق دریافت نکرد، هزینه سفر‌های کاری را هم از جیب خودش پرداخت می‌کرد و حتی برای ایاب‌وذهاب از خودروی شخصی خود استفاده می‌کرد نه از خودروی مخصوص نخست‌وزیری. او تمام هدایا و هبه‌هایی را که رجال و تجار و سیاست‌مداران برایش می‌فرستادند رد می‌کرد.

آقای خازنی نقل می‌کند روزی دکتر مصدق مریض‌احوال بود و پزشک تشخیص داد که گرمازده شده است. خازنی بعد از جست‌وجوی فراوان نتوانسته بود برای اتاق او کولر تهیه کند و وقتی وزیر راه مصدق با او تماس گرفته بود، از او هم سراغ کولر را گرفته بود که گفته بود در دفتر وزارت یک کولر بلااستفاده هست و همان را برای دکتر مصدق فرستادند، اما مصدق به محض اینکه متوجه قضیه شده بود دستور داده بود فورا کولر را به وزارتخانه برگردانند و گفته بود «من که گفته بودم نباید یک چوب کبریت وارد این خانه شود».

مریم سمیعی، نوه دکتر مصدق هم در کتاب «در خلوت مصدق» (ص ۱۷۳) این ماجرا را چنین شرح می‌دهد: «مصدق را عارضه‌ای افتاد و غده‌ای بر صورتش هویدا شد. هنوز تصمیمی در چگونگی درمان اتخاذ نکرده بودند... غلامحسین‌خان [پسر مصدق]بدون آنکه از او پرسد، خود توسط پرفسور یحیی عدل از شاه تقاضا کرد که اجازه دهد او را روانه دیار فرنگ کند. شاه نپذیرفت و پیام داد می‌توانند برای شفایش از هر پزشک متخصصی که مایل باشند دعوت به ایران کنند. هنگامی که پسر کلام شاه را به پدر بازگو نمود، مصدق سخت برآشفت و به پسرش پرخاش کرد و گفت که به تو گفت من قصد سفر به فرنگ را دارم؟ غلط کردی سرخود از شاه اجازه گرفتی، اصلا نیازی به متخصص از فرنگ نیست که شاه اجازه بدهد یا ندهد. ابدا لازم نیست کسی از خارج بیاورید و من هم پایم را از این مملکت بیرون نخواهم گذاشت»

روز‌های پایانی مصدق

دکتر مصدق با چنین روحیات وطن‌دوستانه‌ای در ۱۴ اسفند درگذشت. پس از درگذشت مصدق، حکومت پهلوی برگزاری مراسم بزرگداشت برای او را ممنوع اعلام کرد تا آنکه انقلاب اسلامی در سال ۵۷ به پیروزی رسید و در تاریخ ۱۵ اسفند ۵۷ یکی از بزرگ‌ترین گردهمایی‌های سیاسی در سالروز درگذشت رهبر نهضت ملی نفت بر مزار او در احمدآباد برگزار شد. در این مراسم که آیت‌الله طالقانی سخنران آن بود، به نوشته روزنامه اطلاعات یک میلیون نفر به احمدآباد رفتند.

اطلاعات در شماره همان روز در توصیف این مراسم نوشت: «امروز ایران پس از دوازده سال خون‌دل‌خوردن و خاموشی به‌خاطر عجز از برپایی مراسم تجلیل از شادروان دکتر محمد مصدق رهبر ملی خود با شکوهی خیره‌کننده یاد آن بزرگ‌مرد تاریخ مبارزات ضداستعماری ملل شرق را گرامی داشت. مراسم تجلیل از این ابرمرد چندان باشکوه بود که بی‌شک پرتو پرجلالش قرون متمادی بر صفحات تاریخ جدید ایران پرتو خیره‌کننده‌ای خواهدداشت».

تراژدی تنهايی دكتر مصدق

محمود فاضلی در روزنامه‌ی اعتماد نوشت: دكتر محمد مصدق كه دولت او با كودتاي خارجي ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ ساقط شده بود، پس از محاكمه در يك دادگاه نظامي و هنگامي كه جلسه را ترك مي‌كرد به اعضاي دادگاه و شخص دادستان اعلام كرد �حكم اين دادگاه بر افتخارات تاريخي من افزود و بسيار متشكرم كه مرا محكوم فرموديد. امشب معناي مشروطيت را به ملت ايران فهمانديد.� مصدق هنگام امضاي حكم دادگاه، تقاضاي تجديد نظر كرد و اين جمله را در ذيل آن نوشت �به اين راي خلاف قانوني كه از يك دادگاه غيرقانوني و بدون صلاحيت صادر شده بر طبق ماده ۵۹ لايحه قانوني دادرسي و كيفر ارتش مصوب ۱۶ فروردين ۱۳۳۲ كه احكام دادگاه فوق‌العاده را قابل رسيدگي فرجامي مي‌داند، تقاضاي فرجام مي‌نمايم�.

اعتراض مصدق به حكم دادگاه

به ‌دنبال قطعي شدن اين حكم و سپري شدن حبس ۳ ساله او در زندان لشگر دو زرهي مركز، اعلام كرد اين محكوميت يكي از افتخارات زندگي اوست. او به حكم صادره اعتراض كرد سپس از منشي‌هاي دادگاه به خاطر زحمتي كه به آنها تحميل كرده، پوزش خواست. مصدق مي‌توانست زندگي آرامي انتخاب كند. از طرفي مقامات دولتي به ‌طور ضمني و محرمانه جويا شدند كه آيا حاضر است از تقاضاي دادگاه تجديدنظر صرف‌نظر كند و در عوض به احمدآباد تبعيد شود اما او از قبول اين معامله شيرين سر باز زد. مقامات عزم جزم داشتند تا مانع شوند كه مصدق از دادگاه تجديدنظر به عنوان سكويي براي تبليغ ديدگاه‌هاي خود استفاده كند.

تبعيد به احمد آباد

او در ۱۳ مرداد سال ۱۳۳۵ به احمدآباد (ساوجبلاغ) تبعيد شد تا واپسين سال‌هاي حياتش را زير نظر ماموران ساواك در باغ كوچكي كه ملك شخصي‌اش بود، بگذراند. تبعيد دكتر مصدق به اين روستا از سوي حقوقدانان، عملي غيرقانوني اعلام شد زيرا اين تبعيد به حكم دادگاه نبود و به اراده و طبق سياست دولت وقت صورت گرفته بود. دولت وقت، دكتر مصدق را دو هفته زودتر از انقضاي محكوميت- اين محكوميت غيرقانوني بود چراكه طبق قانون آيين دادرسي وقت، محاكمه نخست‌وزير و وزيران بايد در ديوان عالي كشور صورت مي‌گرفت نه محاكم نظامي- از زندان خارج كرده و به احمدآباد فرستاده بود. او پيش از آن نيز از سال ۱۳۰۷ الي ۱۳۰۹ در اين خانه تحت نظر بود كه سرانجام توسط پليس رضاشاه بازداشت شد و به زندان بيرجند انتقال يافت و تا حوالي شهريور ۱۳۲۰ آزاد نشد. مصدق تا پايان عمر به مدت ۱۰ سال و ۷ ماه در احمدآباد تحت نظر بود.

هجوم ماموران امنيتي به احمد آباد

در ابتداي ورود مصدق به قلعه احمدآباد مقامات حكومتي توصيه مي‌كنند كه براي مراقبت و در ظاهر تامين جاني او چند مامور در آن بگمارند. مصدق زير بار نمي‌رود. چند روز بعد يك گروه از ماموران وابسته به دستگاه به احمدآباد هجوم مي‌برند و اين بهانه‌اي مي‌شود تا ماموران امنيتي حضور پايدار خود را در آنجا توجيه كنند. پس از آن ملاقات او با اهالي قطع مي‌شود و كسي جز بستگان درجه اولش اجازه ملاقات با او را نمي‌يابند. به ندرت از ساختمان بيرون مي‌آمد و به ندرت مي‌گذاشت كسي پيش او برود. فقط روزهايي كه هوا خوب بود در محوطه باغ قدم مي‌زد و هواخوري مي‌كرد. او روزهاي نخست هر از چندي به روستاي ديگر هم سري مي‌زد ولي بعد ماموران گفتند كه ما هم به همراه شما بياييم. او هم جواب داد كه بعد از اين نه بيرون مي‌روم و نه مامور مي‌خواهم.

شكوه از تنهايي

به اين ترتيب، تنهايي ناخواسته‌اي كه در بسياري از نامه‌هايش از آن زبان به شكوه مي‌گشايد به او تحميل مي‌شود و چون تنهايي خسته‌اش كرده بود، سفارش كرد يك اتاقك چوبي در وسط باغ درست كنند تا روزها را در آنجا بگذراند و رفت و آمد اشخاص را از دور تماشا كند. احمدآباد حكم زندان بزرگ‌تري داشت با اين تفاوت كه در زندان معاشر و محشور با ديگر زندانيان بود و مي‌توانست با آنها هم صحبت شود ولي در احمدآباد همراهان دوره تبعيدش فقط �نبات‌علي و لقا� بودند كه اموراتش را رفع و رجوع مي‌كردند. ديدار با ساير اعضاي خانواده معمولا اواخر هفته اتفاق مي‌افتاد، رخدادي كه وجود پيرمرد را سرشار از شور و شعف مي‌كرد. ولي اين شادي و زندگي دسته‌جمعي كه او سخت به آن نيازمند بود چندان نمي‌پاييد. عصرهاي روزهاي تعطيل كه خانواده قصد بازگشت به تهران را داشت، نشانه غم و اندوه در چشمانش به خوبي پيدا بود.

بازگشت به زندگي زاهدانه

اين سال‌ها را يكسره در انزوا و تنهايي گذرانده بود؛ مثل هميشه دور از خانواده و همسرش. دلمشغولي‌هاي او در اين مدت رسيدگي به وضعيت بيمارستان نجميه، يادگار مادرش و اداره املاك و اراضي احمدآباد بود. اوقات خود را به قدم زدن در داخل قلعه اربابي، گفت‌وگو با دهقانان، خواندن نشريات پزشكي و معالجه بيماران روستايي مي‌گذراند. مصدق بيش از پيش به سنت زندگي زاهدانه كه سادگي در آن نوعي فضليت محسوب مي‌شود، بازگشت. او صبح زود از خواب برمي‌خاست، عباي پشمي‌اش را به دوش مي‌انداخت و در آلونك كوچكي كه در باغچه ساخته بود، مي‌نشست و از آنجا مي‌توانست رفت و آمد كارگران مزرعه را تماشا كند. در يكي از نامه‌هايش مي‌نويسد:�كماكان در اين زندان ثانوي به سر مي‌برم. با كسي حق ملاقات ندارم و از محوطه قلعه نمي‌توانم پا به خارج بگذارم.�

رنج تنهايي در سرماي زمستان

از لحن نامه‌هاي پرشمارش در اين ايام مي‌شود به ‌‌خوبي طعم تلخ تنهايي و نااميدي را حس كرد. مصدق اين ايام را چنين توصيف مي‌كند:�از تنهايي رنج مي‌كشم، فصل تابستان اغلب در خارج عمارت بودم و هر كس مي‌آمد چند كلمه با او حرف مي‌زدم ولي در اين فصل زمستان كه هوا سرد است در اتاق مي‌مانم و بسيار بد مي‌گذرد. كسي را هم نتوانستم پيدا كنم كه مورد اعتماد باشد و با او حرف بزنم. از روي حقيقت، ديگر نمي‌خواهم زنده باشم.�

او كه در كوران حوادث يكي از مهم‌ترين وقايع معاصر بود و همه عمرش را صرف كار و كوشش حتي كشاورزي كرده بود، نمي‌توانست بيكار بماند. بنابراين طي مكاتباتي با فرزندانش به ويژه احمد مصدق به رتق و فتق امور خانوادگي مي‌پردازد. او هميشه فهرست بلند بالايي از وسايل درخواست را مي‌فرستاد تا در تهران تهيه و براي او ارسال كنند. تنهايي باعث مي‌شود كه هيچ چيز از چشم او دور نماند. يك طرف اين درخواست‌ها همواره روستاييان احمدآبادي هستند. او هر چند به زعم دستگاه فراموش شده و در عزلت و تنهايي به سر مي‌برد ولي در باور بسياري به عنوان نماد پايداري و عظمت يك رويداد ملي باقي مانده است.

علاوه بر فعالان سياسي و يارانش كه چند و چون وقايع سياسي و تغيير و تحولات جبهه ملي دوم و سوم را با او در ميان مي‌گذاشتند و از او رهنمود مي‌خواستند بسياري از نويسندگان آثار مكتوب خود را در زمينه‌هاي سياسي، اجتماعي و ادبي براي او مي‌فرستادند و درباره ماهيت اثرشان نظر او را جويا مي‌شدند. انگار مصدق ميزاني بود تا ديگران حس وطن‌دوستي و سلامت نفس خود را با او بيازمايند. نامه‌هاي فراواني در سال‌هاي تبعيد در احمدآباد از او به جا مانده است كه در حكم اسناد تاريخ سياسي معاصر هستند. او انبوه مكاتبات و نامه‌هاي ارسالي از داخل و خارج از كشور را بايگاني نمي‌كرد. زيرا به زعم او ممكن است، روزي به دست ناكسان افتد و نويسنده را مورد پرسش و سوال قرار دهند.

عيادت ياران بازرگان از مصدق

فرزند مصدق در خاطره‌اي چنين نقل مي‌كند:�زماني كه مصدق به اقامت اجباري در احمدآباد محكوم شد جز بستگان بسيار نزديك او هيچ‌كس اجازه ملاقات با او را نداشت. اگر از دوستان و نزديكان كسي مي‌خواست با او ديدار كند بايد اجازه كتبي از ساواك و مراجع دولتي دريافت مي‌كرد و اين مشكل بزرگي براي دوستان او به وجود آورده بود. به ياد دارم يك روز جمعه كه من در خدمت پدر در احمدآباد بودم، هنگام ظهر يكي از محافظان مرا از اتاق صدا زد و به در قلعه برد. در آنجا من عده‌اي از ياران مهندس بازرگان را ديدم كه مامور محافظ و ژاندارم‌ها آنان را روي يك نيمكت در كنار هم نشانده بودند. يكي مرحوم رحيم عطايي بود و يكي هم منصور عطايي وزير كشاورزي مصدق. اين عده براي ملاقات و ديدار مصدق به احمدآباد آمده بودند. اما ژاندارم‌ها به دليل اينكه آن دو نفر، اجازه ورود از ساواك تهران نداشتند، مانع ورود آنان شده بودند. اين عده براي گريز از دست محافظان از بيراهه به احمدآباد آمده بودند با اين تصور كه در جلو در قلعه ديگر محافظي نيست.�

تنهايي، نااميدي و نگاه تيره به اوضاع نه محصول روزهاي تبعيد كه ويژگي جدايي‌ناپذير زندگي و شخصيتي مصدق بود. حتي مي‌توان معدود روزهاي خوش سرشار را جزيره‌هايي كم‌شمار در گستره تلخي‌ها و ناملايمات زندگي او دانست. همين تعارضات، خواست‌ها و احساسات بود كه مجال زيست رضايتمندانه را از او مي‌گرفت. خودش بارها گفته بود كه هيچگاه به اين زندگي پرمشقت دل نبسته و هميشه مرگ خود را از خداوند آرزو كرده است. بيماري و مشكلات روحي‌اش، محصول اين شرايط بود. اين تعارضات سال‌هاي زندگي او را نيز از همان ايام به دوپاره تقسيم مي‌كرد؛ سال‌هاي سرزندگي و فعاليت در حوزه سياسي و روزهاي انزوا و گوشه‌نشيني. مصدق اگرچه زندگي در آرامش و فارغ از تلاطمات سياسي را دوست داشت و به آن راضي بود اما نمي‌توانست جاذبه‌هاي زندگي سياسي و درخشش و محبوبيت برآمده از آن را نيز يك‌سره كنار بگذارد.

مكاتبات؛ تنها وسيله ارتباطي مصدق با دنياي بيرون

گله مصدق از شرايط تبعيد در بسياري از نامه‌هاي او عنصر ثابت است. در يكي از نامه‌هايش مي‌نويسد:�كماكان در اين زندان ثانوي به سر مي‌برم. با كسي حق ملاقات ندارم و از محوطه قلعه نمي‌توانم پا به خارج بگذارم.� گاه نيز نوميد است. به دكتر سعيد فاطمي مي‌نويسد:�از اين قلعه نمي‌توانم خارج شوم و با كمتر كسي مكاتبه مي‌كنم، براي اينكه دفعه ديگري دچار تعقيب و محاكمه نشوم اكنون متجاوز از ۵۰ سرباز و گروهبان اطراف بنده هستند كه اجازه نمي‌دهند با كسي ملاقات كنم غير از فرزندانم، خواهانم هر چه زودتر از اين زندگي رقت‌بار خلاص شوم�.

مكاتبات دكتر مصدق كه تنها وسيله مراوده او با دنياي بيرون بود براي دستگاه امنيتي غيرقابل تحمل بود بنابراين سعي در محدود كردن او تحت عناوين مختلف داشتند. در اين باره پسرش مي‌نويسد:�حدود ۶ ماه پس از اقامت در احمدآباد روزي مولوي رييس سازمان امنيت تهران، رييس ساواك كرج را نزد پدر فرستاد و پيغام داده بود كه حق ندارد با هيچ‌كس حتي ساكنان احمدآباد ملاقات داشته باشد. مكاتبه و نامه‌نگاري را هم ممنوع كرده بود. سرهنگ ياد شده هر روز عرصه را بر او تنگ‌تر مي‌كرد. مصدق طي نامه‌اي خطاب به او از محدوديت‌هايي كه سر راه دكتر خوش‌نويس، پزشك معالجش ايجاد كرده‌اند مي‌نويسد:�از روزي كه درخواست اجازه ملاقات نموده‌ام تا اين وقت كه ۸ روز مي‌گذرد از صدور اجازه خودداري فرموده‌اند. اگر هيچ دكتري نبايد اينجانب را معاينه كند، مرقوم فرمايند كه طبيب آخرين لحظه را به بالين خود بخواهم و اين عرض كه مي‌كنم تهديد نيست چون كه مي‌خواهم خود را از اين زندگي رقت‌بار خلاص نمايم�.

اميد مصدق به نسل جوان ايران

مصدق با اين همه به ‌رغم انواع مشكلات به زندگي‌اش در چهارديواري قلعه احمدآباد ادامه مي‌دهد، چه شب‌هايي كه ماموران خانه‌اش جا مي‌ماندند و او با يك جعبه شيريني براي شادباش عروسي پسر يكي از اهالي مي‌رفت و با عباي سياه براي شركت در مراسم عزاداري يكي از اهالي در حسينيه احمدآباد حضور مي‌يافت. در اين مدت هر چند كه احمدآباد بسته است اما ديدار‌كنندگان و مشتاقان تماس با او بسيارند. كم نبودند افرادي كه سعي مي‌كردند از بي‌راهه خودشان را به او برسانند كه البته توسط ماموران امنيتي دستگير مي‌شدند. از هر دسته و گروهي سعي مي‌كردند با ارسال نامه به احمدآباد خود را در روزگار تبعيد او همراه بدانند. او همواره به نسل جديد اميدواري مي‌داد:�چشم مردم خيرخواه وطن‌پرست به شما نسل جديد دوخته شده و آخرين تيري كه در تركش ايراني است همان شما محصلين محترم و نسل جديد هستيد�.

امتناع از پذيرش عفو شاهانه

۳ سال حبس را تحمل كرد و عفو شاهانه را نپذيرفت. مرگ همسرش در ۱۳۴۴ ضربه‌اي ديگر بر فضاي روحي تيره او بود. يك‌ سال بعد سرطان كام دهان و بي‌احتياطي پزشك درمانگر در استفاده از اشعه، سوختگي مخاطات و خونريزي دستگاه گوارش او را به دنبال داشت. در آبان ۱۳۴۵ وقتي از سوي پزشكان معالج مشكوك به بيماري سرطان فك تشخيص داده شد با اجازه‌اي كه پروفسور عدل از شاه گرفته بود به تهران و به منزل پسرش انتقال داده شد تا در بيمارستان نجميه مورد مداوا قرار گيرد. فرزندش غلامحسين مصدق كسالت پدر را چنين به ياد مي‌آورد:�زماني كه مرحوم پدرم در احمدآباد كسالتي پيدا كرد ما مجبور شديم او را به تهران و بيمارستان نجميه بياوريم. من از دولت وقت تقاضا كردم كه اجازه دهيد او را به خارج ببريم. وقتي پدرم از موضوع اطلاع يافت، بسيار عصباني شد و به من پرخاش كرد كه تو حق چنين تقاضايي را نداشتي. شما اطبا مردم را مسخره كرده‌ايد. اگر لياقت معالجه بيمار را نداريد پس چرا طبابت مي‌كنيد. شما مردم را گول مي‌زنيد؛ بيماري‌ام هر چه باشد بايد در اينجا معالجه شوم. يا مي‌مانم يا مي‌ميرم. خون من هيچگاه رنگين‌تر از مردم ايران نيست. اتفاقا دولت هم اجازه نداد و گفت، مي‌توانيد طبيب از خارج بياوريد اما دكتر مصدق را نمي‌توانيد از كشور خارج كنيد. پيش از همه به شاه خبر رسيده بود كه كار پيرمرد تمام است.

انتظار مصدق ديري نپاييد. جسم عليل و آسيب ديده‌اش تحمل آن همه مشقت و ناورايي را نداشت. پسرش مي‌نويسد:�برادرم احمد روزها او را به بيمارستان مي‌برد و برمي‌گرداند. درد گردن و گلو شدت پيدا كرد. به نحوي كه با اشكال غذا مي‌خورد. اين موضوع او را بيش از پيش ضعيف كرد.� پيرمرد از اين بيماري جان به در نبرد و در نيمه شب ۱۳ اسفند به بيهوشي رفت و در سحرگاه در بيمارستان نجميه تهران درگذشت و پيكرش به احمدآباد انتقال و مدفون شد. اين پايان مردي بود كه روزگاري هفته‌نامه لوموند درباره‌اش گفته بود:�در زمان قدرتش رقباي او خود را مواجه با مساله‌اي يافتند كه در ايران سابقه نداشت، نه خريدنش امكان داشت و نه بدنام كردن و به لجن كشيدنش�.

ممانعت شاه از عمل به آخرين وصيت مصدق

آخرين وصيتش دفن شدن در كنار شهداي ۳۰ تير در ابن‌بابويه بود، همان‌هايي كه خود را مسوول جان ‌باختن آنان مي‌دانست. شاه نگران از تبعات اين واقعه با آخرين درخواست مصدق موافقت نكرد تا مدفن او همانند زندگي‌اش در تنهايي احمدآباد قرار بگيرد. در وصيت‌نامه خود نوشته بود كه �به هيچ‌وجه برايش مجلس ختم و تشييع جنازه گرفته نشود.�

دكتر سحابي و غسل بدن مصدق

احمد مصدق، فرزند دكتر مصدق روز فوت پدر را چنين شرح مي‌دهد:�ايشان را در هواي سرد زمستان و در موقعيت بسيار ناراحت‌كننده به خاك سپرديم. در اين مراسم به جز بستگان و خويشاوندان نزديك و چند نفر از ياران وفادار كسي شركت نكرد. بيشتر آنها خويشان و منسوبان آن مرحوم بودند. دكتر يدالله سحابي شخصا با كمال محبت و علاقه پدرم را در كنار نهر احمدآباد غسل داد و ديگران قبر ايشان را آجرچيني كرده و حضرت آيت‌الله زنجاني بر جسد ايشان نماز ميت گزارد. اين منظره و صميميت و وفاداري آن هم در آن روزهاي اختناق كه بردن نام مصدق گناهي نابخشودني بود، نشانه‌اي از جوانمردي و بزرگواري دوستان و ياران وفادار پدرم بود كه هيچگاه من و تمام افراد خانواده مصدق فراموش نمي‌كنيم�.

زندان قصر؛ مجلل‌ترين مجلس ختم مصدق

محمدمهدي جعفري كه در آن ايام در زندان به سر مي‌برد، خاطره خود را از فوت مصدق چنين شرح مي‌دهد:�دكتر سحابي توانست خودش را به احمدآباد برساند و حتي مراسم غسل و كفن و دفن دكتر مصدق را شخصا عهده‌دار شد. در زندان وقتي خبر دكتر مصدق به ما رسيد همه سوگوار شديم. ما در زندان مجلس ختم باشكوهي براي آن مرحوم برگزار كرديم. شايد مجلل‌ترين مجلس ختمي كه براي دكتر مصدق در ايران برگزار شد در زندان شماره ۴ قصر بود. در اين مراسم مهندس بازرگان درباره زندگي و مبارزات دكتر مصدق سخنان جالبي ايراد كرد. مرحوم طالقاني نيز مراسم دعا برگزار كردند�.

سر دلبران در حديث ديگران

كريستوفر دوبلگ، مستشرق انگليسي كه پس از سال‌ها تحقيق و مطالعه در اسناد گوناگون مربوط به مصدق چنين مي‌گويد:�من نخستين‌ بار وقتي سال ۱۳۷۹ براي زندگي به ايران رفتم به اهميت مصدق پي بُردم. براي بسياري جوانان ايراني او شخصيتي محبوب بود. درباره خودش و زمانه‌اش داشت شمار قابل ‌توجهي كتاب و مقاله به فارسي منتشر مي‌شد. به ‌نظر مي‌آمد، چهره محجوبش همه ‌جا هست.� او در بخش پاياني كتاب �تراژدي تنهايي� خود مي‌نويسد:�دوازدهمين سالگرد مرگ مصدق ۶ هفته بعد خلاصي ايران از دست شاه فرا رسيد. نخستين ‌بار بود كه مردم مي‌توانستند همراه با يكديگر به آنجا بيايند و ياد او را گرامي بدارند. مسوولان اتوبوس‌راني اعلام كردند، ده‌ها وسيله نقليه را به عزادران اختصاص خواهند داد. قافله عظيم مردمان روز ۱۴ اسفند ۱۳۵۷ راه افتاد، اتوبوس‌ها از مبدا دانشگاه تهران حركت كردند و غران و پرسرعت عازم شدند.

 

مرگ مصدق و راه‌بندان در جاده احمد آباد

اما مصدق مثل هميشه همه را غافلگير و شگفت‌زده كرد. خانواده براي پذيرايي از ۲۰ تا ۳۰ هزار نفر تدارك ديده بودند نه چند صد هزار آدم كه داشتند به بدرقه سياستمدار محبوب‌شان مي‌آمدند. با ماشين، وانت، موتوسيكلت و حتي پاي پياده آمدند و همه پيش‌بيني‌ها نقش بر آب شد. جاده منتهي به احمدآباد بند آمد، اتوبوس مخصوص خبرنگاران وسط راه گير كرد و مسافرانش رهايش كردند و كهنه‌كارهاي سالخورده ملي كردن صنعت نفت، مجبور شدند كيلومترها راه را وسط گل و لاي پياده بروند. امكان اينكه مردم كنار سنگ قبر فاتحه بخوانند نبود. درهاي خانه را بستند تا جلوي هجوم جمعيت را بگيرند. به‌ رغم اينها همه خوشحال مي‌آمدند، آدم‌هايي كه با او معاشرت داشتند يا ديده بودنش، كنار آدم‌هايي كه فقط مي‌دانستند الان جاي او خالي است. وسط سرماي اطراف خانه‌اش در احمدآباد در زمين‌هاي زراعي دو طرفش ايستاده بودند و زور مي‌زدند كه صداي سخنراني‌ها را از بالاي داربستي كه در باغ خانه مصدق هوا كرده بودند، بشنوند. خاطره‌اش در دل ايرانيان دست نخورده مانده چون آرمان‌هايش جهاني‌اند و فنا و زودگذري قدرت را به سخره مي‌گيرند. خودش يك بار به شاه گفت، روزهاي خوب و بد مي‌گذرند آنچه مي‌ماند، نام نيك يا بد است.�

منابع:

– معرفي و شناخت دكتر محمد مصدق، محمد جعفري‌قنواتي، نشر قطره، ۱۳۸۰٫

– زندگي سياسي مصدق، فواد روحاني، انتشارات زوار، ۱۳۸۱٫

– همگام با آزادي، محمدمهدي جعفري، سيدقاسم ياحسيني، انتشارات صحيفه خرد، ۱۳۸۹٫

– تراژدي تنهايي، كريستوفر دوبلگ، ترجمه بهرنگ رجبي، انتشارات چشمه، ۱۳۹۷٫

مصدق و طالقانی؛ تقاطع یک مرگ و یک تولد

روزنامه شرق نوشت: «تقاطع زادروز آیت‌الله سید‌محمود طالقانی و درگذشت دکتر محمد مصدق و ملی‌شدن نفت در بیست‌ونهمین روز این ماه، اسفند را با نام مبارزات ملی نفت گره زده است؛ گره‌خوردگی‌ای تاریخی که شاید در اسفند ۵۷ و در روز نخستین بزرگداشت دکتر مصدق در احمدآباد به اوج خود رسید. بزرگداشتی که بعد از ۱۲سال ممنوعیت رژیم پهلوی با استقبال کم‌نظیر مردم همراه شد؛ چنان که روزنامه اطلاعات در آن زمان در وصف آن بزرگداشت نوشت حدود یک‌میلیون نفر شرکت کردند و پر‌واضح است که یک میلیون نفر از جمعیت سال ۵۷ تعداد عجیبی است. آیت‌الله سیدمحمود طالقانی سخنران آن مراسم بود؛ شخصیتی که خود نیز یکی از شیفتگان مصدق بود؛ به‌ نحوی‌ که در دوران نهضت ملی‌شدن نفت به همراه سید‌رضا زنجانی به حمایت از دکتر مصدق برخاست و پس از کودتای ۲۸ مرداد همراه با جمع کثیری از طرفداران دکتر مصدق به نهضت مقاومت ملی پیوست و پس از توقف فعالیت‌های نهضت مقاومت ملی در شروع مجدد فعالیت‌های جبهه ملی ایران به رهبری اللهیار صالح فعالیت کرد و به شورای مرکزی جبهه ملی ایران راه یافت. او و مهندس مهدی بازرگان و دکتر یدالله سحابی در سال ۴۰ حزب نهضت آزادی ایران را بر‌ اساس عقاید ملی – مذهبی تشکیل دادند.

آیت‌الله طالقانی بر سر مزار دکتر مصدق، او را چنین معرفی کرد: «خواهران، برادران، فرزندان گرامی، امروز روز خاطره‌انگیزی است برای ملت ما، همه در پیرامون تربت شخصیتی مبارز و تاریخی جمع شده‌ایم. نام مرحوم دکتر محمد مصدق همان اندازه که برای هوشیاری، بیداری، نهضت، مقاومت و قدرت ملی خاطره‌انگیز است، به همان اندازه برای دشمنان ما، دشمنان داخلی و خارجی، استعمار خارجی و عوامل استعمار داخلی وحشت‌آور و نگرانی‌آور است. دکتر مصدق ۱۲ سال پیش در حال تبعید، در میان این قلعه و بیابان چشم از جهان دوخت ولی مزار او و نام او، برای دشمنان ملت وحشت‌انگیز بود. همه راه‌ها را به روی ما و ملت ما، در این گوشه بیابان می‌بستند. چرا؟ مگر دکتر مصدق چه بود؟ دکتر مصدق در پی نهضت‌های پیش از خود و ادامه نهضت‌های پس از وفاتش حلقه‌ و واسطه‌ای برای ادامه نهضت مردم ایران علیه ظلم و استبداد و استعمار و استثمار بود. این نام و این مزار همیشه مورد توجه مردم ایران و دنیای آزاد و آزادی‌خواه بوده است و خواهد بود. امروز که ما در اطراف مزار او جمع شده‌ایم، بیش از اجتماع ظاهری، باید مرکز اجتماع فکری، اندیشه‌ای و انقلابی ملت‌ها باشد.»

او چنین ادامه داد: «چرا امروز ما عزت پیروزی خود را درک می‌کنیم؟ برای این که فرد‌فرد ما و گروه‌های ما تغییر کرده‌اند، از آن وابستگی‌ها،‌ خودخواهی‌ها و خودپرستی‌ها، در برابر استبداد قهار و استعماری که در تمام شئون زندگی و حیات ما، در اقتصاد، فرهنگ، اخلاق و اجتماع ما رسوخ پیدا کرده بود، یک‌مرتبه هوشیاری، بیداری و قاطعیت رهبری همه را بیدار کرد. این هوشیاری و بیداری وقتی که به اوج کمال خود رسید، همه قدرت‌هایی که علیه ما بودند، قدرت‌هایی که با همه قوا به سرکوب ما می‌کوشیدند، قدرت قهار خارجی و داخلی شکست خورد و ما پیروز شدیم. شخص دکتر مصدق که بود؟ دکتر مصدق مردی بود تحصیل‌کرده؛ ولی در زندگی اشرافی، در طبقه اشراف در دربار یا پیرامون دربار، تغییر کرد، تحول یافت، مرد ملت شد. مرد اجتماع و نهضت شد. همان‌طوری که قرآن درباره موسی بیان می‌کند. دکتر مصدق با همکاری مرحوم مدرس این راه را باز کرد و این فکر را نشان داد که نه روس و نه انگلیس؛ بلکه ملت، این ملت است که باید سرنوشتش را خود به دست گیرد و راهش را بیابد و پیش برود. شخصیت دکتر مصدق مانند پزشک ماهری، انگشت روی نقطه درد گذاشت و گفت ما باید در دنیای شرق و غرب، بی‌طرف باشیم. تز عدم تعهد را عنوان کرد؛ تزی که بعدها از سوی ناصر، نهرو و سوکارنو و همه دنبال شد و اکنون رو به توسعه است و گفت بدبختی ما همین انبارهای نفت ما است. ما نفت نمی‌خواهیم، گرسنه می‌مانیم ولی آزادی و استقلال می‌خواهیم.»

آیت‌الله طالقانی درباره تفرقه‌هایی که در راه مبارزه انداخته می‌شد، هم گفت: «عوامل استعمار و استبداد داخلی و جاسوسان اطراف این قدرت‌ها شروع به تفحص کردند و نقطه‌ضعف‌ها را یافتند. به فدائیان اسلام گفتند شما بودید که این نهضت را پیش بردید. فدائیان می‌گفتند که ما حکومت تامه اسلامی می‌خواهیم. به آنها می‌گفتند دکتر مصدق بی‌دین است یا به دین توجهی ندارد و خواسته‌های شما را نمی‌خواهد انجام دهد. آنها به دکتر مصدق می‌گفتند فدائیان اسلام جوانانی پرشور و تروریست هستند. باید از آنها بپرهیزید و من که خود در‌ این‌ میان می‌خواستم بین این دو تفاهم ایجاد کنم، دیدم نمی‌شود. امروز صحبت می‌کردم اما فردا می‌دیدم که دوباره چهره‌ها عوض شده، باز خصومت و توطئه. مرحوم دکتر مصدق می‌گفت من نه مرد مدعی حکومت اسلامی هستم، نه می‌خواهم همیشه حاکم و نخست‌وزیر شما باشم. مجال دهید و بگذارید تا قضیه نفت را حل کنم. فدائیان اسلام می‌گفتند ما سهم بزرگی داریم و باید خواسته‌های ما را انجام دهی و به‌ این‌‌ ترتیب این جناح را جدا کردند. نتوانستیم آن ترکیب، وحدت و نیروی انقلابی مسلحانه را دوباره التیام دهیم. آنها به سویی رفتند. دوباره آمدند سراغ مرحوم آیت‌الله کاشانی، باز از راه نفسیات که این نهضت از آنِ توست. دکتر مصدق چه‌کاره است؟ تمام دنیا به دست توست و جاسوسانی که ما از نزدیک می‌شناختیم، دور آن پیرمرد را گرفتند و او را از مصدق جدا کردند… . آن چند نفری هم که اطراف مرحوم دکتر بودند، به آنها هم گفتند دکتر پیرمرد است و عقلش کم شده، تو جوانی و تو باید جای او را بگیری و همان‌طور مصدقی را که فرمانش را مردم اجابت می‌کردند، با یک ضربه ۲۸ مرداد، از سوی عده‌ای لات و بدکاره، با چند دینار پول، به خانه‌نشینی افتاد، محاکمه‌اش کردند، به زندانش افکندند ولی به آن هم اکتفا نکردند و پس از انقضای زندان در همین قلعه‌ سال‌‌ها زندانی بود که یادم می‌آید وقتی که ما در زندان بودیم و احوال ایشان را می‌پرسیدیم، می‌گفتند دکتر تنهاست و خانواده‌اش هم همیشه فرصت ندارند که اطراف او باشند. دکتر می‌گوید کاری بکنید که من هم بیایم پیش شما و با شماها باشم ولی تز و هدف خود را حفظ کرد.»

او درباره کارشکنی‌هایی که در مسیر مبارزات ملی نفت انجام می‌شد، اظهار کرد: «در زمان دکتر مصدق چه شد؟ یک قسمتی را گفتم خصلت‌‌ها، نفسیات و روحیات و قسمتی دیگر را هم متأسفانه گروه‌ها، گروه‌های راست و چپ. هر دوی اینها در مقابل نهضت ایستادگی کردند. «چپ‌نما» یا چپ و راست‌ها یا راست‌نماها، همان وقتی که ملت ایران یکپارچه فریاد می‌زد ما باید به سرنوشت خود دست یابیم. نفت باید به روی استعمار بسته شود که این پایگاه اقتصادی، پایگاه استعمار و ظلم و کوبیدن ملت ماست. دیدید که چه شعارها پیش آمد؟ نه روسیه و نه دیگران از ما حمایت نکردند. ما حمایت آنها را نمی‌خواهیم همه با ما دشمنی کردند، همه تحریم کردند، توده‌ای‌های نفتی درست شدند – من به توده‌های اصیل جسارت نمی‌کنم – با عده‌ای جوانان ناپخته آلت دستشان و شعار پشت سر شعار، چه شعارهایی مصدق را متهم کردند که طرفدار آمریکا و امپریالیسم است. او را متهم کردند که اهل سازش است. آیا این اتهامات به مصدق، به این شخصیتی که در تاریخ امتحان خود را داده و  ۶۰-۵۰ سال در مبارزه بوده است، می‌چسبید؟ فراخور مصدق و نهضت ملی بود؟ نفت به روی استعمار بسته شد، اما همان کارگران و کارمندانی که در دوره تسلط انگلیسی‌ها سربه‌زیر بودند، تحریک شدند. پول نداشتیم اما حقوق‌شان داده می‌شد ولی هر روز بهانه‌ای داشتند که ما مسکن، تأمین بهداشت و چه و چه می‌خواهیم. آقا بگذارید قدری نفس بکشیم. در مقابل غول استعمار بگذارید ما حواسمان جمع باشد، این ملت از آنِ شماست. نفت مال شماست، ولی مگر می‌گذاشتند؟ در همین راه بر زدند بین مخالفت راست و چپ، چه‌ها کردند، داستان ۲۸ مرداد پیش آمد، خوب شد؟ خوب نتیجه‌ای گرفتیم؟ بهره‌ بردیم؟ نباید این تاریخ برای ما تجربه باشد؟ من وقتی به مسجد آمدم آن‌ قدر نامه به عنوان چپی‌ها و توده‌‌ای‌ها – البته به عنوان‌ آنها – با شعارهای آنها،‌ تو را می‌کشیم، همه آخوندها را می‌کشیم، به دارتان می‌زنیم بین ۲۵ مرداد تا ۲۸ مرداد،  اگر در راه ما مقاومت کنید، چه و چه می‌کنیم، برای مراجع دیگر می‌فرستادند. من این را می‌دانستم، ما می‌دانستیم این دروغ و دسیسه است و کمونیسم می‌خواهد مسلط شود و دین را از بین ببرد. عده‌ای داد «وااسلاما»شان بلند شد و عده دیگر با شعارهای این طرفی‌شان. این میان چه شد؟ چند سال ذلت؟ نباید ما متنبه شویم.»

آیت‌الله سیدمحمود طالقانی با پیوند دادن مسیری که نهضت ملی‌شدن نفت طی کرد با وضعیت روز گفت: «این ملت رنجدیده، ملتی که در خیابان و بازار و بالای بام‌های ده و شهر این همه قربانی داده و این همه رنج کشیده است باید مواظب باشیم باز هم دچار برزدن عوامل استعمار و استبداد و اسرائیل و جاسوسان آنها نشویم. در غیر این صورت همه ما کوبیده می‌شویم. من اعلام خطری پیش‌بینی می‌کنم همه ما در شرایط ۲۸ مرداد و حتی بدتر از آن هستیم. دندان‌های آنها تیزتر و عقده‌هاشان بیشتر شده است. سراپا علیه ما خشم‌اند، با همه دسیسه‌ها و وسایل نظامی و غیر نظامی در کمین ما نشسته‌اند، هوشیار باشیم این تفرقه‌افکنی‌ها، موضع‌گیری‌ها و شعارهای بیجا را کنار بگذاریم و همان‌ طور که در انهدام این قدرت کوشیدید، در سازندگی بکوشید. به اندازه کوه‌ها ما بار مشکلات اقتصادی، اجتماعی و سیاسی در پیش داریم. این دولتی که فعلا این مسئولیت خطیر را بر عهده گرفته است، بارها گفته‌ام نه دولت ایده‌آل شما چپ‌‌گراها، راست‌گراها و… نمی‌دانم هرچه که اسمش را می‌گذارید، ایده‌آل من هم نیست و این را باید اعتراف کنیم که اینها مخلص‌اند، هوی‌پرست نیستند. مشکلات دارند، گاهی در جلساتی که شرکت می‌کنم، گوشه‌ای از مشکلات را که نشان می‌دهند من وحشت می‌کنم. بکوشیم انتقاد بکنیم، هر چقدر که دلمان می‌خواهد در انتصابات و در کارها انتقاد کنیم ولی باید همکاری کنیم، برادرانه و با محبت بکوشیم که این مشکلات را از پیش پا برداریم.»

آیت‌الله طالقانی در پایان اظهار کرد: «برادران، خواهران، کارگران، کارمندها، باور کنید این مملکت مال شماست. هنوز نمی‌خواهید باور کنید، چون سال‌ها نمی‌خواستند باور کنید، این کارخانه مال شماست، این منابع طبیعی مال شماست، حق شماست و مال دیگری نیست ولی مهلت دهید که اینها به راه بیفتد، این منابع جاری شود، این کارخانه‌ها به کار بیفتد و زراعت ما سر و صورت پیدا کند. این نظام و ارتش مال شماست. دیگر در مقابل شما نخواهد بود، تسویه خواهد شد، امروز هم که دیدید بعضی‌هاشان را تسویه کردند با شدت هم تسویه خواهد شد. هیچ مجالی به کسانی که خیانت و ظلم کردند نخواهیم داد ولی همه که دزد نبودند. ارتشی قوی از سوی کیفیت و فشرده از سوی کمیت خواهیم داشت، در شهر و روستا گارد ملی خواهیم داشت. چند روز پیش در ملاقاتی با آیت‌الله خمینی، ایشان این پیروزی را معجزه می‌دانستند بیایید این اعجاز را قدر بدانیم و آینده‌نگر باشیم. با هم مخالفیم، صحبت و یکدیگر را قانع می‌کنیم ولی در اصل سرنوشت باید وحدت‌نظر داشته باشیم. از خودخواهی برون بیایید. امیدوارم لطف خدا و همت والای شما ملت عزیز همیشه شامل حال ما باشد. ما می‌میریم ولی تاریخ و مسئولیت‌ ما نسبت به نسل آینده باقی می‌ماند. حالا رسیده‌ایم به یک سرفصل تاریخی. دولتی داریم، نمی‌توانیم به این دولت سابقه سوءنظر بدهیم. باید ضعف‌ها را از بین ببریم، منفی را از میان برداریم، مثبت‌ها را تقویت کنیم، شماها به جای فرزند من هستید، شما اشتباه بکنید من تذکر می‌دهم، من اشتباه کنم شما مرا از اشتباه درمی‌آورید. یکی از خصایص بزرگ استبداد همان تفرقه‌افکنی است. تضاد ایجادکردن، فارس،‌ عرب، ترک، سنی و شیعه‌ساختن کار استبداد است تا مردم به نظر وحشت و بدبینی‌ به هم نگاه کنند. ما همه جزء یک خانواده هستیم. باید با هم بسازیم و اختلاف‌مان در حد اختلافات یک خانواده باشد. بدانید که همه با هم برادریم. بدانید که باید با هم زندگی کنید.»

 منبع :  پایگاه خبری و تحلیلی انصاف 

13 اسفند 1323

در جلسه امروز مجلس شورای ملی دکتر محمدمصدق پیرامون اعلام جرم ها مذاکراتی نمود و درخواست کرد پرونده تدین را به مدت 15 روز در اختیار او قرار دهند تا گزارش امر را به مجلس بدهد. نمایندگان این پیشنهاد را نپذیرفتند و مصدق به تعرض از مجلس خارج شد و مصمم شد دیگر به مجلس باز نگردد (1323ش)

12 اسفند 1324

دکتر محمد مصدق در مجلس شورای ملی نطق مفصلی ایراد کرد و نسبت به عدم تخلیه ایران از نیروهای شوروی شدیداً اعتراض نمود (1324ش)

چرا شاه مصدق را اعدام نکرد؟

به گزارش مشرق، قطعا حکومت دکتر محمد مصدق را می‌بایست از مقاطعی از تاریخ ایران دانست که در آن سیطره استبداد برای مدتی اندک در ایران به حداقل ممکن رسید. به مدت بیست و پنج سال پس از آن ایرانیان نسبت به این دوران حسی نوستالوژیک داشتند. در این دوران شاه به واقع تنها سلطنت کرد و نتوانست حکومت بکند.

 

بنابراین شاه و خاندان سلطنت حسی بد نسبت به مصدق و یارانش داشتند. به‌خصوص که مصدق حتی وزرارت جنگ و ارتش را نیز از شاه گرفت. در این دوران رویکردهای ضدسلطنت به کرات زیاد شد. روزنامه‌ها و جراید در کنار مقامات دولت و مجلس راحت‌تر علیه شاه موضع گیری می‌کردند. به طوری که در برابر این وضعی که مصدق و یارانش برای شاه ایجاد کرده بودند، به نظر می‌رسید پس از کودتا محکومیتی سنگین در انتظار مصدق باشد. مقاله حاضر به دنبال برررسی همین مسئله است.

 

این که چرا مصدق در جریان دادگاهش پس از کودتای 28 مرداد تنها به سه سال زندان محکوم شد؟ پاسخ این سوال را می‌بایست در مشی سیاسی، شخصیت بین‌المللی، افکار عمومی و «شیخوخیت»1 وی جستجو کرد.
 
 
مشی سیاسی مصدق


«مصدق دشمن قدرت سلطنت بُود نه خود سلطنت »!محمد رضا شاه می خواست آینده ایران را هدایت کند اما مصدق معتقد بود شاهان باید سیاست را به نمایندگان منتخب مردم واگذارند!2 برای مصدق تفاوتی نمی‌کرد که چه نوع حکومتی در ایران حاکم باشد. مصدق در راستای افکار عمومی و خرد جمعی حاصل شده در ایران، به درستی دریافته بود که دست روزگار با برکناری رضاشاه و عدم تثبیت اقتدار شاه جدید، فرصتی تاریخی به مردم ایران برای آزادی و مردم سالاری و نفی استبداد بخشیده بود که با تثبیت آن می-توانست فرصت بازگشت استبداد را برای همیشه از ایران دور نماید.
 
 
مصدق دشمن سلطنت نبود، و تنها نگرانِ بازگشت خودکامگی به ایران بود و نمی‌خواست فرصتی را که جنگ جهانی با همه تبعات روحی و اقتصادی و جانی که برمردم ایران تحمیل کرده بود، از دست داده و به نام اقتدار، یک بار دیگر ردای دیکتاتوری بر قامت شاه جوان دوخته شود. مصدق می‌کوشید همین احساس را به شاه جوان نیز منتقل کند، که با سلطنت وی مخالفت ندارد و تنها به قانون مشروطه وفادار است، به همین دلیل در دیدارهایش با شاه جوان، با همه شیخوخیت از دایره ادب و بایسته‌های حضور در نزد شاه خارج نمی‌شد، همانگونه که مشهور است مصدق، پشت جلد قرآن مجید تعهد کرده بود که اقدامی در راستای الغای سلطنت در ایران به‌عمل نیاورد.3
 
 
بنابراین دشمنی شاه با مصدق از نوع کینه‌ای که به عنوان مثال با دکتر فاطمی وزیر خارجه ایران ،در دل شاه و درباریان و به ویژه اشرف حاصل شده بود، نبود. شاه مصدق را تنها مانع تثبیت اقتدار همه جانبه خود می‌پنداشت و از این نظر یعنی غلیان غیرت سلطانی و حسادت شاهانه به رفتار ناصرالدین شاه با امیرکبیر، فتحعلی شاه با کلانتر و نیز محمدشاه با قائم مقام، قابل قیاس شده بود. مصدق حتی در دفاعیاتش در دادگاه نظامی با وجود تأکید عملکردش و حتی رفتار تحقیرآمیزش با قاضی پرونده، که همواره وی را این مرد و نه دادستان خطاب می‌کرد و سخنان شاه را نقادانه به چالش می‌کشد اما از وی و رضاشاه با رعایت عنوان اعلیحضرت و «اعلیحضرت فقید» یاد می‌کرد.4
 
 
مصدق کهنه سیاستمدار کارکشته با آینده‌نگری می‌دانست که دادگاه نظامی شکل گرفته علیه او فرمایشی است و حکم اصلی از دفتر شاه صادر می‌شود. شاه پس از بازگشت پیروزمندانه به ایران در دیدار با کرومیت روزولت فردی که به عنوان مسئول آمریکایی کودتا علیه مصدق و بازگشت استبداد به ایران معرفی می‌شود به صراحت در پاسخ به او که با مصدق و دوستانش چه می‌کند می‌گوید:
 
«خیلی به این موضوع فکر کرده‌ام ... مصدق ... به سه سال زندان ... محکوم خواهد شد، و بعد از آن هم آزاد است اما اجازة خروج از احمد آباد را نخواهد داشت، ریاحی هم به سه سال زندان محکوم خواهد شد! ...عده‌ای دیگر هم هستند که کم و بیش با همین احکام مواجه می‌شوند، البته یک مورد استثنایی هم وجود دارد. حسین فاطمی هنوز دستگیر نشده است اما پیدایش می‌کنیم. او از همه گستاخ‌تر و بددهن‌تر بوده است. او به حزب توده خط داده است که مجسمه من و پدرم را در شهر پایین بکشند.5 اگر دستگیرش کنیم به اعدام محکوم می‌شود.»6
 
 
برخلاف مصدق که سیاستمداری کهنه کار بود و علی‌رغم همدلیهایش با شور عام و خاص، بر تلّون روزگار و عام و خاص آگاه بود؛ و معتقد به شعار محدود و مقاومت سرسختانه، بدون دشمن تراشی بود، دکتر فاطمی در دفاع از آزادی و جلوگیری از بازگشت خودکامگی به ایران و نیز دفاع از حقانیت ایران در برابر دخالت انگلیس صراحت کامل داشت و خواهان بسته شدن کنسولگریهای این کشور که وی آن را «مرکز ننگ و رسوایی» تلقی می‌کرد، شده بود و صراحتاً گفته بود که «درب این خانه مجری اراده‌ اجنبیها را گل بگیرند».7
 
 
دکتر فاطمی برخلاف مصدق که به تثبیت آزادی و دموکراسی، با وجود سلطنت ظاهری شاه معتقد بود و یا لااقل زمان را برای الغای سلطنت مناسب نمی‌دانست، با صراحت تمام خواستار پایان دادن به نظام سلطنتی ایران شده بود و در عین حال شاه را به خیانت به کشور محکوم کرده بود.8 و این گناهی نابخشودنی بود که مصدق با همه چالشهایش با شاه و اشرف و خاندان سلطنت رعایت افراد را می‌نمود.
 
 
این در حالی بود که مصدق حتی پس از فرار شاه به رُم خواستار بازگشت وی شده بود.9 او میان آمال و آرزوهایش برای آزادی ایران و دشمنی‌اش با افراد تمایز قائل بود. وی همانگونه که اشاره شد، می‌کوشید باورهای سیاسی‌اش را به درگیری‌های شخصی با شاه، رجال سیاسی و حتی نظامیان بدل نکند. مصدق حتی در جریان کودتا با دوستانِ شاه با تسامح برخورد می‌کرد که نمونه بارز آن رویکردش با زاهدی مجری ظاهری کودتا در ایران است. همین وجاهت مصدق سبب شده بود که دشمنانش وارد کینه‌های عمیق با وی نشوند که مانند دکتر فاطمی و یا کریم پورشیرازی راضی به مرگ وی شوند.
 
 
دکتر مصدق برای به ثمر نشاندن اهداف ملی در ایران، یعنی مبارزه با استعمار و استبداد حتی به خود شاه نیز امیدوار بود. به گونه‌ای که در یکی از اظهاراتش ملی شدن نفت در ایران را به حمایت‌های «ملوکانه» نیز ربط می‌داد،10 به تعبیر یکی از نویسندگان، مصدق «با توجه به نفوذ عوامل خارجی در هیأت حاکمه در ابتدای کار تلاش داشت که دربار(به خصوص شاه) را به حمایت از جنبش ملی بکشاند.»11
 
 
نقش محبوبیت بین‌المللی


شخصیت مصدق در نزد افکار جهانی را می‌توان به عنوان یکی دیگر از دلایل نگرانی شاه از تعیین مجازاتهای سخت‌تر برای مصدق تلقی کرد. دکتر مصدق در کنار رهبران بزرگی همچون، نهرو، احمد سوکارنو، مارشال تیتو از پایه گذاران اندیشه عدم تعهد در جهان بود12 و از این راه شور انقلابی بزرگی در جهان به راه انداخته بود.

 

جواهر لعل نهرو، از رهبران جنبش استقلال هند و از محبوب‌ترین سیاستمداران هند، مصدق را پیشگام مبارزه برای غرور ملی و آزادی و شرافت نامید: «در قرن ما در اسیا سه مرد بزرگ به وجود آمد که در جهان تأثیر نمایان گذاشتند، این سه مرد گاندی، مائوتسه تونگ و سومی مصدق است.»13 جمال عبدالناصر رهبر پرآوازه مصری با ستایش از مصدق خود را شاگرد مکتب ضد استعماری مصدق می‌دانست: «من شاگرد مکتب ضد استعماری مصدقم و از مکتب او درس آموخته‌ام»14 احمد سوکارنو در «مجمع عمومی سازمان ملل مبارزة خود را الهام گرفته از مصدق می‌پندارد».15
 
 
محبوبیت داخلی


در عرصه داخلی نیز مصدق هنوز از محبوبیت کمی برخوردار نبود. اگرچه دخالت سرویسهای بیگانه برای ایجاد شکاف میان دکتر مصدق و آیت‌الله کاشانی و سایر دوستانش موثر واقع شده بود و به نگرانی آیت‌الله کاشانی و مذهبیون برای تسلط توده‌ای‌ها در ایران دامن زده شده ، علاوه بر این حضور مصدق در عرصه قدرت و گرفتاریهای اقتصادی‌اش به علت فروش نرفتن نفت، از محبوبیت او در میان عوام کاسته بود، اما شاه نگران بود که با تعیین مجازات سخت‌تر باعث اتحاد دوباره دوستان قدیم مصدق شود.
 
دشمنی شاه با مصدق از نوع کینه ای که به عنوان مثال با دکتر فاطمی وزیر خارجه ایران، در دل شاه و درباریان و به ویژه اشرف حاصل شده بود، نبود. شاه مصدق را تنها مانع تثبیت اقتدار همه جانبه خود می‌پنداشت و از این نظر یعنی غلیان غیرت سلطانی و حسادت شاهانه به رفتار ناصرالدین شاه با امیرکبیر، فتحعلی شاه با کلانتر و نیز محمدشاه با قائم مقام، قابل قیاس شده بود.
 

دفاعیات مصدق در جریان دادگاه نیز بسیار مؤثر شده بود. وی ضمن دفاع از جنبش ملی نفت و حرکتهای ضداستعماری مردم، با ارائه اسناد و شواهد، ماهیت کودتا و هماهنگی شاه و عمال داخلی و بیگانگان را تبیین کرده بود و ادعای آنها را که اتفاقات 28 مرداد را رستاخیز ملی مردم ایران قلمداد می‌کردند به چالش می‌کشید. مصدق علی رغم ضعف جسمانی و کهولت در سراسر جلسه دادگاه بر محاکمه کنندگان خود می‌تاخت؛ به گونه‌ای که انگار جای قاضی و متهم دگرگون شده بود. در جریان محاکمه مصدق، مردم برخی از شهرها در دفاع از وی به برپایی تظاهرات پرداختند که اگرچه با خشونت سرکوب گردید16 اما زنگ خطر اتحاد دوباره دوستان قدیم مصدق را با آرمانهای مشترکشان به صدا درآورده بود.
  
نتیجه


رفتار شاه با جبهه ملی همواره ملایم‌تر از سایر جریانهای سیاسی بود. دلیل این امر را باید در منش سیاسی رهبر آن جستجو کرد. جبهه ملی برخلاف توده‌ای‌ها که در ذات و هویت آنها تغییر نظام سلطنت نهفته بود، نظام سلطنتی در ایران را حداقل تا سالهای پایانی سلطنت نشانه نرفته بود.
 
مصدق برای مبارزه با استعمار و استبداد هم به خود شاه و هم به نهادهای بین‌الملل ساخته غربیها امیدوار بود و علی‌رغم سازش ناپذیری با شاه و نهادهای بین‌المللی از جمله سازمان ملل، لاهه و سایر مذاکره‌کنندگان بین‌المللی نفت، پای میز مذاکره می‌نشست. به نظر می‌رسد مصدق در نزد دشمنان داخلی و غربی‌اش دشمنی سرسخت و در عین حال قابل احترام بود که برای منافع سرزمین خود کوتاه نمی‌آمد اما از ساختار شکنیهای افراطی و شعارگونه دوری می‌جست.
  
شاه در کتاب «مأموریت برای وطنم»، ضمن آنکه می‌کوشد، اهمیت مصدق را کوچک جلوه نماید درباره علل مجازات خفیف مصدق می‌نویسد: مصدق «در سال 1332... به جرم برهم زدن اساس حکومت که خیانت بارزی است محکوم شد. من در این موقع نامه‌ای به محمکه نگاشته و اظهار داشتم که وی را از تقصیراتی که نسبت به شخص من مرتکب شده بخشیده‌ام. بر اثر همین نامه و به علت کبر سن از اعدام که معمولاً ... مجازات این گونه اشخاص است رهایی یافته و فقط به سه سال زندان مجرد محکوم گردید و بدین ترتیب یک بار دیگر بر اثر دخالت من از مرگ نجات یافت.»17
 
در همین کتاب است که شاه ناخواسته درستکاری و مقبولیت عامه مصدق اعتراف می‌کند. نکته‌ای که ثابت می‌کند توجه افکار عمومی چقدر می‌تواند در جلوگیری از اعدام مصدق نقش داشته باشد؛ چنانچه می‌نویسد: «بیشتر افراد تصدیق می‌کنند که وی شخصاً مرد درستکاری بود .... قبول این نظر بسته به تعریفی است که از کلمه درستکاری بشود. او هیچگاه کمونیست نبوده است. وی در ظاهر همواره از کمونیست‌ها برکناری داشت ولی به کمک آنها متکی بود و آنان را نردبان ترقی خود ساخته بود.»18
  
مصدق در عین تأکید بر آرمانهای مبارزه با استعمار و نفی استبداد، دنبال دشمن‌تراشی نبود. از یک سو می‌کوشید شاه را با مبارزه‌اش در جریان نفت همراه کند. حتی کوشید سهمی هم برای سلطنت قائل شود و به شاه بفهماند که استبداد در درازمدت به سود وی نیست.

 

در ماجرای نفت وی می‌کوشید خود غرب و نهادهای بین‌المللی افکار عمومی آمریکا را را وارد عرصه کند. آنها را به همدردی با آرمانهای مردم ایران سوق دهد که رفتارها و مانورهایش در سازمان ملل و نهادهای بین‌المللی مؤید این مدعاست! مصدق استعداد خوبی در برقراری ارتباط با افکار عمومی و تهییج آنها برای پیشبرد اهداف خود و منافع هموطنانش داشت. وی «مبارزاتش با استعمار را با مبارزه مردم آمریکا برای کسب استقلال مقایسه می‌کرد.» 19

 

و همه این اقدامات یعنی سرسختی در برابر استبداد و استعمار و در عین حال جلب قلوب افکار عمومی چه در داخل و چه در جهان وحتی خود آمریکا و تفکیک آشکارش میان دشمنی با سلطنت و قدرت و خودکامگی آن، از وی شخصیتی در آن برهه از تاریخ ساخته بود که امکان برخورد شدیدتر را برای شاه سلب می‌کرد و می‌توانست از سویی اساس سلطنت را دچار خطرات جدی نموده و نیز برای زمامداران آمریکا با توجه به افکار عمومی تهییج شده به نفع مصدق در جریان سفر و حضورش در تلویزیون و رسانه‌ها ی آمریکا خوشایند نباشد.
 

چرا شاه مصدق را اعدام نکرد؟

 

دکتر محمد مصدق در محکمه نظامی در سلطنت آباد

 

    http://www.iichs.ir/s/3932
 
1.اصطلاحی که داستان دادگاه نظامی با ذکر آن دلیل مرامان حال وی را به او یادآور می­شود.
 
2.ر.ک به کتاب استفان کینزر، همه مردان شاه، ترجمه شهریار خواجیان، تهران، نشر اختران،1393.
 
3- http//www.irdc.ir/fa/content/278 desault.aspt
 
4. محمد مصدق، خاطرات و تألمات، تهران، انتشارات علمی، 1381، ص 343.
 
5.اگرچه اسناد جدید نشان می­دهد  این تظاهرات توده­ایها در آغاز ساخته و پرداخته آمریکاییها بوده که توده‌ایها با غفلت رهبرانش به دام آن افتادند و با خرابکاریها همراه شدند. رهبران توده پس از آگاهی نیروهای خود را فراخواندند و همین اتفاق حامیان مصدق را برای ورود به صحنه سردرگم کرده بود!
 
6.روزولت کرومیت، کودتا، ترجمه محسن عسکری جهقی، تهران، نشر ثالث، 1394، ص 244-243.
 
7.روزنامه باختر امروز، سرمقاله، شمارة 1173، 26 مرداد 32 به نقل از:
 
Borhan.ir/ nsite/full story/ news/?ld=vg56
 
8.برهان، همان.
 
9.مصدق پس از فرار شاه به هندرسن سفیر آمریکا می­گوید: «دستور اکید داده­ام هرکس حرف از جمهوریت بزند او را تعقیب کنند و نظر این بود که از پیشگاه اعلیحضرت همایون شاهنشاهی درخواست شود هر چه زودتر به ایران مراجعت فرمایند، چون که تغیر رژیم موجب ترقی ملت نمی­شود.»
 
10. http://iranshahr.org/?p=53
 
11. ابراهیم یزدی، کالبد شکافی توطئه، کودتای نظامی 28 مرداد 1332، تهران، انتشارات قلم، 1381 ص 81.
 
12- www.farsnews.com/Printable.php? nn=139106.60..144.
 
13- http:/shargh daily.ir/modules/news/Printver.aspx?svc= main8news-id29181
 
14. ناصر فرشادگوهر، سیری در قراردادهای نفتی ایران، تهران، انتشارات پژوهشکده امور اقتصادی، چاپ اول، 1381، ص 275.
 
15- http://etemadnews paper.ir/news_ld=3994.
 
16- http://www.tarikhirani.ir/fa/events/B  events Detail/23/
 
17. محمدرضا پهلوی، مأموریت برای وطنم؛ به نقل از محمد مصدق، همان، ص 332.
 
18.همان، ص 340.
 
19.استیون کینزر، همان، ص201.

 

منبع: موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران