روزی که آمریکا و انگلیس با «شعبان بی‌مخ‌ها» و «رمضان یخی‌ها» مصدق را برکنار کردند

در واقع برخورد انگلستان با ملی شدن نفت و موانع حكومت مردمی وقت ایران در طول 29 ماه پس از ملی شدن نفت (از ‌29 اسفند ‌1329 تا ‌28 مرداد ‌1332) و از جمله بیست و هفت ماه زمامداری و نخست وزیری مصدق از نگاه حقوقی ـ سیاسی به عملكردی سیاسی - نظامی كشیده شد.

و اما شاید اتفاقی نادر بود که در 26 اسفند 1378 با انتشار اسناد جدید سازمان سیا در روزنامه نیویورک تایمز  خانم مادلین آلبرایت وزیر خارجه دولت کلینتون در " کنفرانس شورای آمریکا – ایرانیان " در واشنگتن درباره روابط با ایران توضیح داد که شاید مهمترین نقش دولت وقت آمریکا سرنگونی حکومت دولت مصدق و بازگرداندن محمد رضا پهلوی بر تخت سلطنت بود.

آلبرایت در آن سخنان ، به نقش آمریکا در کودتای 28 مرداد اذعان کرد و یادآور شد که این کودتا «یک عقبگرد آشکار در توسعه سیاسی ایران بود و به سادگی می توان فهمید که چرا بسیاری از ایرانیان همچنان از مداخله آمریکا در امور داخلی خود خشمگین اند»

در حقیقت با انتشار اسناد محرمانه آن روزها به درستی می توان دریافت که حقیقت کودتا و یا براندازی، حداکثر یکماه و نیم پس از روی کارآمدن دکتر مصدق در دستور کار انگلیس و در نهایت آمریکا قرار گرفت و این عملیات به گونه ای نبود که طی دو یا سه و یا شش ماه به انجام برسد بلکه از همان روزی که دکتر مصدق و مجلس شانزدهم شروع به کار کرد عملاً برنامه های مزورانه دول غربی یکی پس از دیگری منجر به شکست می شد و طی شرایط  وجود آنها تنها راه نجات از مخمصه ایران را سقوط دولت مصدق و شروع برنامه های خود توسط دولت دست نشانده اجنبی می دانستند.

کودتای 28 مرداد 1332 نقطه پایانی بود بر سیر تدریجی رشد ایران به سوی حکومت مردمی و رهائی از قید مداخلات اجانب که از سالهای نخست 1285 آغاز شده بود. حرکت ملی مردم به دست مصدق بیانگر هر دو وجه این خواسته ها بود و با آن کودتا، وی در حسرت آمال و آرزوی خود قرار گرفت.

کودتای 28 مرداد 1332 را می توان نقطه عطف تعیین کننده ای در تاریخ ایران دانست. اگر این کودتا روی نداده بود، بدون تردید ایران آینده بسیار متفاوتی داشت. علاوه براین، نقش ایالات متحده در کودتا و نقشی که در مراحل بعد، برای تحکیم دیکتاتوری شاه ایفاء نمود، در روابط آینده ایران و ایالات متحده، تاثیری عمیق بر جای گذاشت و نیز ماهیت ضد آمریکائی انقلاب 1357 و بسیاری از حوادث ضد استعماری دیگر بعد از انقلاب از جمله بحران گروگانگیری سفارت آمریکا، همگی از پیامدهای ناشی از همدستی ایالات متحده بر علیه ایران بود.

 جورج مک گی معاون وزارت خارجه آمریکا که با مصدق مذاکرات طولانی داشته است می گوید: « هنگامیکه درباره قیمت نفت، تخفیف فروش و یا کارشناسان مربوطه، با مصدق حرف می زدم می گفت: شما ملتفت نیستید، این یک مسئله سیاسی است... »

مصدق در مذاکره با دکتر هنری گریدی سفیر کبیر آمریکا در ایران، به تاریخ هفتم تیر 1330 به او گفت: «جناب آقای سفیر، من به شما اطمینان میدهم که ما برای استقلال خودمان بیش از نفت ارزش قائل هستیم.»
پس از شکست ماموریت جکسن در خرداد 1330 در مقابله با ملی شدن صنعت نفت، انگلیسیها در صدد براندازی دولت مصدق برآمدند. جکسن هنگام ورود به لندن به خبرنگاران گفت: «مادام که حکومت فعلی ایران بر سر کار است هیچ امیدی به تجدید مذاکرات نیست و از آن پس، دولت انگلیس برای دستیابی دوباره نفت ایران، طرح هائی تهیه کرد تا بدان وسیله دولت مصدق را ساقط کند» 

جورج میدلتون، کاردار سفارت انگلیس در تهران در گزارش خود به وزارت خارجه بریتانیا نوشت:  «شاید از اول اشتباه بود که با نظر آمریکائیها، مبنی بر اینکه مصدق مایل به مذاکره است موافقت کردیم...»

 امانوئل شین ول وزیر دفاع حکومت کارگری انگلیس، سرنگون ساختن حکومت مصدق را امری لازم و به سود منافع بریتانیا در خاورمیانه می دانست، وی در تیرماه 1330 طی گزارشی به نخست وزیر نوشت: «اگر به ایران اجازه داده شود که در این مبارزه پیروز گردد، مصر و دیگر کشورهای خاورمیانه تشویق خواهند شد از آن پیروی کنن، اقدام بعدی ممکن است ملی کردن کانال سوئز باشد.»

 دولت محافظه کار انگلیس به ریاست چرچیل از بدو روی کار آمدن خود در اکتبر 1951 طرح سرنگونی حکومت مصدق را این چنین در سر داشت که با گنجاندن شرایط غیر قابل قبول در طرح های پیشنهادی به ایران می خواست آمریکائیها را هم با این نظر همراه سازد که سازش با مصدق امکان پذیر نیست و برای حل این مشکل چاره ای جز سرنگون ساختن حکومت او نیست و حتی فکر ترور مصدق را در سر داشتند به طوریکه « بادی روبین » با استناد به اسناد محرمانه وزارت خارجه آمریکا می نویسد:

«وینستون چرچیل اندکی پس از آنکه در اکتبر 1951 مجدداً به نخست وزیری انگلستان برگزیده شد، در گفتگو با رهبران آمریکا گفت که به نظر او با شلیک چند تیر  می توان مسئله نفت ایران را حل کرد. این طرز تفکر آچن را متوحش کرد و واکنش او چرچیل را از تعقیب این موضوع بازداشت...»

به موازات فعالیتهای دیپلماتیک، ایالات متحده نیز تلاش های محرمانه ای در جهت نظارت و دخالت در روند سیاسی ایران آغاز کرد، ناگفته نماند که آمریکا از اواخر دهه 1940 فعالیتهای محرمانه پنج گانه ای را بدین شرح شروع کرده بود:

اول : تشکیل شبکه هائی درمیان عشایر ایلات جنوب که در صورت اشغال ایران توسط شوروی به جنگ چریکی مبادرت نمایند. 

دوم:  ایجاد محورهای گریز و رهایی به منظور استفاده از آن ها در یک جنگ طولانی

سوم: عملیات برون مرزی جاسوسی و خرابکاری، در داخل خاک شوروی، با استفاده از عناصر ارامنه، آذربایجانی و دیگر اقوامی که در دو سوی مرزهای ایران و شوروی زندگی می کردند. 

چهارم: عملیات جاسوسی و ضد جاسوسی به منظور نظارت و مقابله با فعالیت های شوروی در ایران 

پنجم: اجرای یک سلسله عملیات با نام رمز "بدامن " ( Bedamn ) که از سال 1948 برای مقابله با نفوذ شوروی و حزب توده در ایران آغاز شده بود.     

 " بدامن " یک برنامه تبلیغاتی و سیاسی بود که از طریق شبکه ای به سرپرستی دو  ایرانی با نامهای رمز «نرن»  ( Nerren ) و «سیلی» ( Cilley ) اداره می شد و ظاهراً بودجه سالانه ای معادل یک میلیون دلار داشت. در بخش تبلیغات " بدامن " مقالات و کاریکاتورهای ضد کمونیستی تهیه و در اختیار جراید ایران گذارده  می شد، همچنین بخش کتب و نشریاتی در انتقاد از اتحاد جماهیر شوروی و حزب توده و شایعه پراکنی و غیره را انجام می دادند.

روز اول نوامبر 1952 ( 10 آبان 1331 ) کارکنان سفارت انگلیس به صورت دسته جمعی تهران را به مقصد بیروت ترک گفتند و بدین صورت، یک دوره طولانی از سیطره بریتانیا بر ایران خاتمه یافت، ولی شبکه رشیدیان و تعدادی از عوامل آنها، که از پوشش مطمئنی برخوردار بودند. همچنان در ایران باقی ماندند، در این موقعیت نیز کریستوفر مونتاگ وودهاوس ( Christofer Montag Woodhouse ) فرمانده سازمان MI6 در ایران، برای کسب حمایت آمریکائی ها و به منظور تهیه طرح دیگری برای سرنگون ساختن دولت وقت به واشنگتن اعزام گردید.

 وودهاوس در سفر به آمریکا، برنامه خود را به سیا ارائه کرد، فرانک وایزنر ( Frank Wisner ) سرپرست عملیات محرمانه سیا، آلن دالس ( Allen Dulles ) معاون وایزنر و کرمیت روزولت ( Kermit Roosevelt) سرپرست بخش اداره عملیات خاورمیانه، همگی موافق اجرای یک کودتا بودند.

در سوم فوریه 1953 ( 14 بهمن 1331 ) تنها دو هفته بعد از برگزاری مراسم سوگند رئیس جمهوری جدید آمریکا، چندتن از مقامات بلندپایه انگلیس و آمریکا به بررسی اوضاع ایران پرداختند و در اجلاسی به همین منظور برای براندازی دولت مصدق و روی کارآوردن زاهدی طرحی تهیه و رهبری این عملیات را با نام رمز Ajax به عهده کرمیت روزولت محول کردند و در نتیجه آنها زاهدی را به عنوان شخصیتی مقتدر که  می توانست با اقداماتی قاطع، ایران را به جمع اردوگاه غرب بازگرداند، معرفی نمودند.

اما متاسفانه مصدق در بحرانی ترین روزهای پیش آمده رفراندوم انحلال مجلس هفدهم را برگزار و مجلس را منحل نمود که خود باعث تسریع در روند اجرای کودتای از پیش تعیین شده آژاکس گردید.

اما این بار مصدق بدون توجه به یاران قدیمی و حقیقی خود و عدم آینده نگری مناسب بدون تجهیزات لازم گام در میدان مین نهاد، بعنب زمانی که نقشه های پنهان برای کودتا در شرف عملی شدن بود.


 کرمیت ( کیم ) روزولت مامور بلند پرواز سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا ( سیا ) اینک مسئولیت تدارکات کودتا در تهران را به عهده گرفت. نوه تئودور روزولت متولد 1916 بود، او متخصص در امور خاورمیانه بود. روزولت در زمستان 1331 و بهار 1332 چندین بار به ایران سفر کرد و پس از دریافت چراغ سبز از واشنگتن، برای تماس با رهبران مخالف و در جریان قراردادن شاه که بدون پشتیبانی او، نقشه با شکست روبرو می شد، به ایران بازگشت. همچنین شاه تنها پس از یک ملاقات پنهانی با روزولت و اطمینان از پشتیبانی ایالات متحده و انگلستان موافقت خود را با کودتای زاهدی برعلیه دولت ملی مصدق اعلام و همکاریهای لازم را اجرا نمود.

اولین ملاقات شاه با سردسته جاسوسان  سیا در ایران نیمه شب دهم مرداد 1332 صورت می گیرد، یکدستگاه اتومبیل درباری، کرمیت روزولت را از پارک سهیلی ( مجاور باغ فردوس ) به کاخ سعدآباد می برد. ( باغ سهیلی متعلق به سهیلی سفیر ایران در پاریس بود که در اختیار برادران رشیدیان قرار داشت ).

از زبان روزولت: 

« چند دقیقه قبل از نیمه شب به طرف در باغ براه افتادم، بیل با یک چراغ قوه ای همراه من بود در باغ را گشودیم و من به تنهائی خارج شدم. یک اتومبیل سیاه رنگ بدون نمره و علامت در انتظارم بود. راننده بدون کنجکاوی در شناسائی من و بی آنکه یک کلمه حرف بزند، در اتومبیل را باز کرد. من در صندلی عقب نشستم. یک تخته پتو روی صندلی بود. همینکه به نزدیکی کاخ رسیدیم کف اتومبیل دراز کشیدم و پتو را روی خود انداختم... اتومبیل وارد محوطه کاخ شد و در جاده باریک نزدیک یکی از کاخها ایستاد ... همینکه راننده آن محل را ترک کرد، هیکل لاغری در اتومبیل را گشود و کنار من در صندلی عقب نشست، من پتو را کنار کشیدم... شاه پس از یک نگاه کوتاه، دستش را به طرف من دراز کرد و گفت: شب بخیر آقای روزولت، نمی توانم بگویم انتظار دیدارتان را داشتم ولی اکنون ملاقاتتان خوشحال کننده است.»

پس از انجام معارفه، کارگردان کودتا، چگونگی عبورش را از مرز ایران برای شاه شرح می دهد، سپس نام و نشان دیگر جاسوسان را که با او همکاری دارند، بیان می کند و برای توجیه اهمیت ماموریت خود و اینکه فرستاده رئیس جمهور آمریکا و نخست وزیر انگلستان است می گوید:

« قرار است آیزنهاور این مطالب را طی نطقی که بیست و چهار ساعت دیگر در سانفرانسیسکو ایراد می کند با بیان جمله خاصی تائید نماید. تائید چرچیل نخست وزیر بریتانیا نیز از طریق اعلام برنامه رادیو بی بی سی لندن صورت خواهد گرفت بدین ترتیب که گوینده رادیو هنگام اعلام برنامه در نیمه شب به جای اینکه طبق معمول بگوید: " اکنون نیمه شب است " خواهد گفت: " اکنون (پس از مکث کوتاهی) دقیقاً نیمه شب است ».

طبق نقشه قرار بود شاه در 22 مرداد برای استراحت به ساحل دریای خزر سفر کند و از آن جا فرمان هائی در عزل مصدق و انتصاب زاهدی به جای او صادر نماید چنانچه در 24 مرداد سرهنگ نعمت الله نصیری فرمانده گارد سلطنتی، فرمان عزل مصدق را تسلیم وی نمود که بلافاصله ایشان وعده همراه که از افراد گارد بودند ، بازداشت شدند. به نظر می رسید که کودتا با شکست مواجه شده است آنچنانکه شاه و ثریا در 25 مرداد نومیدانه با هواپیمای اختصاصی خود عازم بغداد شدند، در آن جا با سفیر آمریکا "برتون بری" مخفیانه ملاقات کردند و سپس راهی رم شدند و در حالت انتظار به سر می بردند.

اما روزولت و توطئه گرانش در تهران به این سادگی تسلیم نشدند، آنها تصمیم به اجرای عملی کودتای دیگر یا کودتای دوم گرفتند.

ماموران سیا در وهله اول زاهدی را در یک خانه امن پنهان کردند و برای انتقال او در صورت لزوم در هواپیمای وابسته نظامی ایالات متحده مکانی را فراهم کردند. اما دستور دوم روزولت این بود که زاهدی را به جای امن ببرند و این جای امن تنها منزل یک آمریکائی به نام فرد زیمرمان بود. از زبان روزولت :"حسن این منزل این است که در خطر نیست، زیرزمین خوبی دارد، به سفارت آمریکا و یا مقر سیا نزدیک است ."

خود روزولت به سراغ زاهدی رفت و او را که قیافه فلاکت باری داشته و اونیفورم سرلشگری را در چمدانش مخفی کرده بود با ماشین سیا به منزل زیمرمان می برد.

دستور بعدی برقراری رابطه با خارج بود که سیا و سفارت آمریکا دستگاه فرستنده مستقل داشته و از طریق پایگاه انگلیس در قبرس با واشنگتن و لندن تماس می گرفتند و بعد از آن نیز تهیه نسخه های کپی از فرمان شاه بود که بتوان آن را در حد گسترده ای چاپ و پخش نمود و به اتکای این فرمان جنایت های سیا را عملا" قانونی جلوه داد و این کار را از طریق روزنامه «داد» به مدیریت عمیدی نوری به انجام رسانیدند.



امادر همین حین هندرسن سفیر کبیر آمریکا که کودتا را از آن سوی مرزها اداره می کرد و می خواست پس از سقوط دولت دکتر مصدق مستقیم وارد تهران شود به ناگهان و به دور از انتظار در تاریخ 26 مرداد با عجله وارد تهران شد و بلافاصله به ملاقات دکتر مصدق شتافت، بنا به گفته رادیو پاریس وی در این ملاقات به دکتر مصدق اطلاع داد که : دولت آمریکا دیگر نمی تواند حکومت او را به رسمیت بشناسد و به عنوان یک نخست وزیر قانونی با وی معامله کند، هندرسن رسماً به دکتر مصدق اعلام داشت که آمریکا با تمام قوا از ادامه حکومت او جلوگیری خواهد کرد و به مصدق تکلیف کناره گیری از کار را اعلام نمود اما دکتر مصدق با لحن تندی هندرسن را از خانه خود بیرون کرده و گفت فردا با آمریکا نیز قطع رابطه خواهد کرد . هندرسن پس از این مشاجره لفظی از منزل دکتر مصدق خارج شد و بلافاصله با رابطین دولت جدید در مرکز تماس گرفته و به آنها ابلاغ کرد که دولت آمریکا، تنها دولت زاهدی را دولت رسمی و قانونی ایران می داند .

بعد از ظهر روز 27 مرداد هنگامی که فرمانداری نظامی ختم تظاهرات مردم را در ناآرامی های شهری اعلام داشت ، محمود مسگر یکی از کارگردانان محله فساد تهران (شهرنوی تهران) و رمضان یخی که شهره خاص و عام بود با عده ای از یاران خود به خیابانهای لاله زار و نادری ریختند و به کمک و همراهی جمعی از گروهبانان ارتش که لباس شخصی به تن داشتند به تظاهرات سمبلیک  " شاه پرستانه " خود پرداختند. 

این تظاهرات صبح روز 28 مرداد نیز بطور پراکنده با سرکردگی شعبان بی مخ و عده ای اراذل و اوباش مجهز به چوب و چماق و افراد بیکاره ای که با دریافت پول ، سوار کامیونها و اتوبوسها می شدند و به نفع شاه شعار می دادند ادامه داشت. آنها پس از رسیدن به میدان بهارستان به غارت ادارات روزنامه های ضد درباری و سازمانهای طرفدار مصدق پرداختند و در عین حال مغازه داران و بازاریان را وادار به تعطیلی کردند و رانندگان تاکسیها واتوبوسهای شهری را مجبور ساختند که چراغهای اتومبیل های خود را به رسم شادمانی روشن کنند و عکس شاه را پشت شیشه اتومبیل نصب نمایند .

دکتر مصدق به رغم درخواست اطرافیانش مبنی بر اعلام رادیوئی آغاز کودتا و استمداد از مردم کشور از این کار خودداری نمود، اقدامی که شاید می توانست تظاهرات وسیع و دامنه دار مردم سراسر کشور را برانگیزد و یا شاید موجبات شکست کودتا را فراهم آورد. بدین ترتیب واحدهای خائن نظامی کودتا به دنبال اراذل و اوباش وارد عمل شدند و نقاط حساس شهر از جمله اداره تبلیغات و رادیو را به تصرف درآوردند و خانه نخست وزیر دکتر مصدق را محاصره کردند و سرانجام ساعت 5/3 بعد از ظهر روز 28 مرداد سرلشگر زاهدی سقوط دولت دکتر مصدق و انتصاب خود را به مقام نخست وزیری از رادیوی تهران اعلام نمود و بدین صورت تنها مقاومت جدی در برابر اوباشان و کودتا گران از طرف گارد محافظ خانه دکتر مصدق بود، افراد گارد مزبور به فرماندهی سرهنگ ممتاز ساعت 5/7 بعد از ظهر سرسختانه و تا آخرین فشنگ جنگیدند و سر انجام تسلیم گشتند .  سر انجام دولت کودتا پیروز و دوران دیکتاتوری پهلوی دوم آغاز شد وآنچه که نمی بایست پیش آید ، پیش آمد .......

 عکس العمل مقامات و جراید آن روزگار را هم بخوانیم :

* آنتونی ایدن وزیر خارجه وقت انگلستان پس از سقوط دکتر مصدق در دفتر خاطرات خود چنین نوشت : 

خبر سقوط دکتر مصدق هنگامی به دست من رسید که به همراه همسر و فرزندم جهت گذراندن ایام تعطیل در میان جزایر یونان در مدیترانه مشغول استراحت بودم و من آن شب به خوشحالی وصول این خبر، خواب راحتی کردم .

------------------------------

*روزنامه نیویورک تایمز در شماره21 ماه مه 1961 خود نوشت :

در ساقط کردن حکومت مصدق ، سیا نقش اصلی را بازی کرد 

* مفسر آمریکائی در کتاب Arabia Without Sultans چاپ بریتانیا سال 1974 :

"احمقانه است که بعضی ها نوشته اند مصدق را ایرانیها برانداختند، این عملیات از اول تا آخر یک یورش آمریکائی بود."

------------------------------

*گزارش مجله تایم 31 اوت 1953: 

ساعت یک بعد از ظهر روز 28 مرداد به وقت رم، شاه و همسرش که برای خرید رفته بودند به هتل اسکلسیور (Excelsior Hotel) بازگشتند و پس از صرف غذا در رستوران هتل در حین خوردن قهوه، یکی از خبرنگاران خبرگزاری آسوشیتدپرس وارد رستوران شد و با شتاب به طرف میز شاه رفت و متن تلکس مخابره شده چند دقیقه قبل که حاکی از پیروزی کودتا و به قدرت رسیدن زاهدی بود به دست او داد .

محمدرضا شاه با مطالعه متن تلکس رنگ از چهره اش پرید، ثریا با مشاهده دگرگونی حالت و چهره همسرش از جای برخاست و پس از خم شدن به طرف شاه و خواندن متن تلگراف ناگهان از شوق به گریه افتاد و در آن هنگام شاه خطاب به چند نفری که در اطراف میز آنها جمع شده بودند گفت : « این یک انقلاب است، انقلاب راستین و افتخارآمیز، سرانجام ما دارای یک قانونی شدیم »

------------------------------

*  کرمیت روزولت  : 

یک روز پس از بازگشت شاه از رم با ایشان ملاقات می کنم ....

هنگامی که با یکدیگر دست می دادیم و خوش آمد می گفتیم، یکی از مستخدمین با گیلاس های کوچک ودکا و ظرفی خاویار وارد شد، با اشاره شاه نشستم وی با لحن جدی و رسمی شروع به صحبت کرد و گفت : 

«من تاج و تختم را مدیون خداوند، ملتم، ارتشم و شخص شما هستم ! .... » 

آنگاه به نشانی سلامتی من گیلاس خود را برداشت و من نیز چنین کردم و همزمان نوشیدیم .
 

-------------------------------

و اما در پایان این مقال بیان خاطرات خود محمد رضا شاه در کتاب معروف "پاسخ به تاریخ" خالی از لطف نیست ! :

«  ...... در مرداد 1332 ، پس از حصول اطمینان از پشتیبانی ایالات متحده آمریکا و انگلیس ، که سرانجام سیاست مشترکی را آغاز کرده بودند و پس از بررسی اوضاع با کرمیت روزولت نماینده سازمان مرکزی اطلاعات ایالات متحده ، بر آن شدم که برای یافتن راه حلی شخصا" وارد عمل شوم .

در 25 مرداد سرهنگ نعمت الله نصیری فرمانده گارد شاهنشاهی را مامور کردم که فرمان برکناری مصدق را به وی ابلاغ کند و سپهبد فضل الله زاهدی را که از دوستان پیشین مصدق و وزیر سابق دولت او بود به نخست وزیری برگزیدم.

مصدق بر خلاف نص صریح قانون اساسی ایران ، به فرمان برکناری خود اعتنا نکرد و به این هم اکتفا ننموده ، به یک کودتای نظامی دست زد. مامور انجام این توطئه کسی جز سرتیپ ریاحی رئیس ستاد ارتش نبود. کودتای نظامی مصدق با شکست مواجه شد . ولی شرکت در این توطئه خلاف قانون اساسی کشور ، مانع آن نشد که ریاحی در زمان سلطنت مستبدانه (!) من ثروت عظیمی از راه فعالیتهای ساختمانی فراهم آورد و اکنون همین شخص ، وزیر جنگ بازرگان است.(منظور در دولت موقت بازرگان است)
......... اما در روز 28 مرداد کارگران و اصناف ، دانشجویان ، پیشه وران و صاحبان مشاغل آزاد ، سربازان و پاسبانان ، همه زنان و مردان و حتی کودکان با همتی بی نظیر و شجاعتی وصف ناپذیر به میدانها و خیابانها ریختند و به مقابله با تفنگها و مسلسلها و حتی تانکهای دیکتاتور غیر مسئول پرداختند و اوضاع را یکروزه دگرگون کردند.......گرمی و وسعت احساسات مردم در حقیقت رای اعتماد بی چون و چرا به من بود. من تا آن زمان پادشاهی بودم که سلطنت را به ارث دریافت کرده بودم و از آن پس پادشاه منتخب ملتم شدم.....»

و سرانجام اینکه کودتای موفقیت آمیز ایران، آمریکا را تشویق نمود تا در آینده نیز چند دولت نامطلوب دیگر را با شیوه های مشابه آنچه که در ایران انجام داد در سرتاسر جهان بر سر کار بیاورد و عوامل دست نشانده خود را در سایر کشورها بکار گمارد . این کار تا به امروز نیز با جنگهای نیابتی ادامه دارد ، اما امروز ، روزی دگر است !            

  • پژوهشگر تاریخ   

                   
  • منابع:
  • 1- مکاتبات چرچیل و روزولت درباره ایران ، وتارن - اف - کیمبل          ترجمه ذبیح الله منصوری    چاپ اول 1365- انتشارات زرین
    2- حدیث نیک و بد ، محمد طلوعی     1384- نشر علم
    3- خاطرات آنتونی ایدن ؛ ترجمه : کاوه دهقان  1357 - انتشارات فرزانه
    4- پاسخ به تاریخ ، اثر محمد رضا پهلوی       شهریار ماکان - نشر البرز   1380
    5- کودتا در کودتا   نوشته:کرمیت روزولت   ترجمه : دکتر علی اسلامی   
    6- کودتای 28 مرداد 1332     مارک -ج - گازیوروسکی     ترجمه : سرهنگ غلامرضا نجاتی 1367
    7- مجله خواندنیها  -   مرداد  1332         
                                                     n

تهاجم فاجعه بار دول متخاصم به ایران در سال 1320

روزی که آمریکا و انگلیس با «شعبان بی‌مخ‌ها» و «رمضان یخی‌ها» مصدق را برکنار کردند

پیش از ورود به بحث اصلی  و بیان حوادث کودتای ننگین 28 مرداد 32  لازم است تا با سفر در زمان - در حدود 12 سال قبل از 28 مرداد 32 - تهاجم فاجعه بار دول متخاصم به ایران در سال 1320 را با نامه ای از چرچیل به روزولت و برنامه دراز مدت نفوذ استعمار به کشورمان را خیلی کوتاه بررسی کنیم تا شاید کنش و عملیات حوادث منجر به سرنگونی دولت ملی مصدق هرچه  بهتر و دقیق تر دیده شود :

نامه از چرچیل به روزولت    مورخ 23 اوت 1941- محرمانه – مستقیم

«ما با استالین موافقت کرده ایم که روز 25 ماه اوت جاری نیروی ما و نیروی شوروی وارد ایران شود و مبداء ورود نیروی ما به ایران در سه منطقه جنوب و غرب و شرق خواهد بود و آن قسمت از نیروی ما که در جنوب ایران پیاده خواهد شد، از خلیج فارس خواهند گذشت و تحت حمایت نیروی دریائی ما خواهد بود و ناوهای ایران که دارای ظرفیت های کم و چون زورق های توپدار هستند نخواهند توانست از پیاده شدن نیروی ما در سواحل جنوب ایران ممانعت کنند.»

آنچنانکه دیده میشود چرچیل و دولت مطبوعش اطلاعات بسیار دقیقی از امکانات و تجهیزات نظامی و اجتماعی ایران داشته و حتی توانایی اشخاص نظامی و امکانات اجتماعی ساختار حکومتی کشور را نیز به دقت هرچه تمامتر دنبال و کنکاش مینمودند و داشته های بسیار ذی قیمتی را در چنته خود پنهان نموده بودند .

و در ادامه :

« ................شاید ارتش ایران که بیست سال از تشکیل آن میگذرد، درصدد مقاومت بر آید ولی چون ساز و برگ ارتش ایران خوب نیست و بایستی در چندین جبهه بجنگد ، پایداری ارتش ایران طوانی نخواهد بود»

این پیش بینی درست از آب در آمد و دقیقا در کمتر از 72 ساعت مقامت ارتش ایران درهم شکسته و فاجعه ملی تسلیم بلامنازعه  رقم خورد و آن شد که نباید می شد.

پس از آن در نامه آمده است که :

«.............. ما و شوروی تصمیم داریم که اگر ارتش ایران مقاومت کند ، نیروی پایداری آن را از بین ببریم تا بتوانیم از راه ایران ، کالا و ساز و برگ جنگی به شوروی برسانیم..................  پیش بینی میشود حجم و وزن کالاهائی که از ایران به شوروی ارسال میگردد بقدری است که شاید ما مجبور شویم راه آهن ایران را مضاعف کنیم و گمان من این است که بعد از یک دوره شش ماهه ما خواهیم دانست که آیا راه آهن یک خطی ایران خواهد توانست که احتیاجات ما را از لحاظ حمل کالا به شوروی رفع نماید و یا این که مجبور می شویم که راه آهن ایران را در بعضی از قسمت ها و یا در تمام طول خط مضاعف نمائیم..............»

 نگاه استعماری دول اشغالگر  در یکی دیگر از نامه های رد و بدل شده دولت انگلیس و آمریکا قابل مشاهده است. در ماه مارس ‌1943 فرانكلین روزولت، رییس جمهور وقت آمریكا به وینستون چرچیل، نخست‌وزیر انگلیس نوشت: 

«من با وزارت خارجه و كارشناسان نفتی‌ام درباره‌ی مسائل مربوط به نفت بررسی و مطالعه كرده‌ام، اما لطفا اظهار اطمینان من را بپذیرید كه من چشم طمع به حوزه‌های نفتی شما در ایران و عراق ندارم»

و در جواب آن چرچیل نوشت:

 «بسیار متشكرم كه به من اطمینان دادید كه چشم طمع به حوزه‌های نفتی متعلق به ما در ایران و عراق ندارید، اما اجازه دهید كه من نیز به شما اطمینان كامل دهم كه ما هیچ‌گونه فكری برای تحمیل خود بر منافع و مالكیت شما در عربستان سعودی نداریم»

این جملات میان دو سیاستمدار اصلی تاثیرگذار بر شرایط  و روند حاکم بر جنگ جهانی دوم و کشورهای منطقه در نیمه‌ دوم قرن بیستم نشان دهنده‌ی مبنای عمل تاریخی این دو كشور در قبال خاورمیانه و خصوصا ایران و عراق بوده است.

تقویم ملی ایرانیان: به قلم دکتر صدیقی وزیر کشور دولت ملی دکتر مصدق ( قسمت دوم )

بلادفاع

آقای دکتر مصدق پذیرفتند و آقایان مهندس رضوی و دکتر شایگان و مهندس احمد زیرک‌زاده، به اتاق دیگر رفتند و آقای مهندس رضوی، اعلامیه‌ای قریب به این مضمون نوشتند: «جناب آقای دکتر مصدق خود را نخست‌وزیر قانونی می‌دانند. حال که قوای انتظامی از اطاعت خارج شده‌اند، ایشان و خانه ایشان بلادفاع اعلام می‌شود. از تعرض به خانه معظم‌له خودداری شود.»

پس از قرائت متن اعلامیه و قبول آقای نخست‌وزیر، آقای مهندس رضوی و دکتر شایگان و محمود نریمان و مهندس زیرک‌زاده آن را امضا کردند و به سرتیپ فولادوند دادند. مقارن ساعت ۱۷، آقای مهندس رضوی برای آنکه سربازان مخالف تیراندازی را موقوف کنند، ملحفه روی تختخواب آقای نخست‌وزیر را برداشت و بیرون برد و به سربازان داخل حیاط داد که ‌آن را روی بام نصب کنند. تیراندازی پس از تسلیم اعلامیه و برافراشتن پارچه سفید، همچنان به‌شدت از طرف مخالفین دوام داشت و ظاهراً اصرار به گرفتن اعلامیه برای تضعیف قوای مدافع و تشجیع قوای مهاجم و شاید انتشار آن به خاطر تسلیم طرفداران دولت در تهران و شهرستان‌ها بود و بر طبق نقشه، مهاجمین بایست به کار خود ادامه دهند تا به آن نتیجه برسند که بعد رسیدند.

چون چند دقیقه گذشت و شلیک تفنگ و توپ، به جای تخفیف، شدت یافت، آقای مهندس رضوی که بیش از همه در جنبش و کوشش بود، بار دیگر پارچه سفیدی از روی تشک آقای نخست‌وزیر برداشت و بیرون برد و به سربازان داد که آن را در محلی که مورد نظر باشد، برافرازند. از سه طرف شمال و شرق و جنوب، به اتاق آقای دکترمصدق تیر تفنگ و توپ می‌خورد. در این وقت بر همه حضار روشن بود که قصد مهاجمین تصرف خانه و… است! دو سه بار به آقای دکتر پیشنهاد شد که همگی برخاسته، از این اتاق که مخصوصا هدف تیر است، بیرون برویم. ایشان گفتند: «من از جان خود گذشته‌ام. قتل من امروز برای مملکت و ملت مفید‌تر از زندگانی من است و از اینجا خارج نمی‌شوم. خواهش می‌کنم آقایان به هر جا می‌خواهید، بروید.» همه گفتیم: ما حاضر به ترک جناب عالی نیستیم و همین جا می‌‌مانیم.

گلوله توپ دو جای دیوار ایوان جنوبی جلوی اتاق را خراب کرد و گلوله‌ای از سمت مغرب از پنجره اتاق هیأت وزیران گذشته، به در آهنی بسته اتاق ما خورد و صدای شدیدی کرد… طرز نشستن ما در اتاق، کاملا بی‌اعتنایی ما را به مرگ نشان می‌داد؛ زیرا حضار همگی در سه طرف اتاق، که بیشتر مورد خطر بود، نشسته بودند. آقای دکتر روی تختخواب، مهندس کاظم حسیبی و نریمان در طرف شمال و مهندس رضوی و دکتر شایگان و مهندس سیف‌الله معظمی و مهندس احمد زیرک‌زاده در سمت مغرب. من و ملکوتی، معاون نخست‌وزیر و دبیران منشی نخست‌وزیر و کارمند نخست‌وزیری، روی درگاه جنوبی، یعنی همان طرف که گلوله توپ دو جای دیوار را سوراخ کرده بود، نشسته بودیم و گلوله متوالیا به دیوار‌ها و آهن شیروانی می‌خورد.

مهندس رضوی گفت: «‌آقا! حالا که کشته می‌شویم، چرا اینجا بمانیم که به دست رجاله بیافتیم. از اینجا بیرون برویم؛ شاید هم راه نجاتی پیدا شد.» این حرف هرچند بی‌اثر نبود، ولی به نتیجه مطلوب نرسید. من گفتم: «آقایان! ممکن است ما قبل از آنکه مخالفین به اتاق وارد شوند، زیر آوار سقف و دیوار برویم. لااقل از اینجا که بیشتر مورد اصابت گلوله است، برخیزیم و به زیرزمین یکی از اتاق‌های مجاور برویم.»

در این وقت همه به یکباره از جا برخاستند و پیش رفتیم و آقای نخست‌وزیر را هم بلند کردیم. آقای بشیر فرهمند، رئیس اداره تبلیغات، با یکی دو نفر دیگر که در اتاق مجاور بودند، چون از عزیمت ما مطلع شدند، در جانب غربی را باز کردند و به طرف آقای نخست‌وزیر آمدند. آقای بشیر فرهمند دست ایشان را گرفته، می‌بوسید و به‌شدت گریه می‌کرد. این منظره رقت‌انگیز که محرک عاطفه تحسین و اعجاب بود، چند لحظه طول کشید. آن دو سه تن آقایان از در غربی خارج شدند و ما با آقای دکتر و سرهنگ علی دفتری و سرهنگ‌دوم عزت‌الله دفتری و سروان داورپناه، از در شرقی بیرون رفتیم و از اتاق دیگر گذشتیم و از پلکان پایین رفته، به جای اینکه در زیرزمین متوقف شویم، همچنان به حرکت ادامه داده، از در جنوبی طبقه تحتانی عمارت مشرف به دیوار شرقی، وارد حیاط شدیم. در اینجا سه سرباز خون‌آلود به جمع ما پیوستند. نردبانی در پای دیوار بود؛ آن را بلند کردیم و روی دیوار گذاشتیم. سربازان‌ (مدافع) داخل حیاط و شاید خارج آن، ما را می‌دیدند و هر آن، بیم آن می‌رفت که سربازانی که در خارج و در محل «اداره همکاری ایران و آمریکا» (‌باغ‌ آقای دکتر مصدق که در اجاره آن اداره بود) بودند، ما را هدف تیر خود قرار دهند. باری، اول، یکی دو نفر به بالا رفتند و از روی دیوار به خانه همسایه (متعلق به آقای ناصری‌ آملی)، فرود آمدند. بعد آقای دکتر را به بالا فرستادیم و کسانی که به پایین رفته بودند، ایشان را به آهستگی از دیوار فرود آوردند. بعد همگی حتی سه سرباز، وارد خانه همسایه شدیم…

تختخواب چوبی شکسته‌ای را که در پای دیوار شرقی حیاط بود، به دیوار شرقی آن خانه تکیه دادیم و یک یک، با زحمت از دیوار بالا رفتیم و به آن طرف جستیم و از راهرو، به طرف شمال خانه متوجه شدیم. عده‌ای زن و بچه در این خانه بودند. مرد خانه، آنان را دور کرد و ما پس از دو سه دقیقه تأمل و مطالعه وضع حیاط، چون خروج از در خانه صلاح نبود، مصمم شدیم که آنجا نیز از دیوار بالا برویم؛ ولی این دیوار مرتفع بود. در گوشه شمال شرقی حیاط، به ارتفاع دو متر، دریچه‌ای بود که ارتفاع دیوار را به دو قسمت منقسم می‌کرد. با زحمت، اول خود را به دریچه رساندیم و از آنجا به بالای دیوار که منتهی به بام کوچکی می‌شد، رفتیم. در اینجا آقای دبیران به پشت بام خانه مجاور، یعنی سومین خانه، که اهل آن روی بام فرش انداخته و چای می‌خوردند، رفت و… پیش آنان نشست.

بام مذکور به دیوار باغ گودخانه آقای هریسچی… منتهی می‌شد… شاخه چنار نزدیک دیوار را پیش کشیده، تنه درخت را که چندان قوی نبود، گرفتیم و از آن به داخل باغ فرود ‌آمدیم. در این خانه، تنها مستخدمی ساکن بود که ما را شناخت و به هدایت او، از حیاط وارد بنای شمالی باغ شدیم و در طبقه زیرین جانب شمال شرقی خانه آقای دکتر مصدق قرار گرفتیم (نزدیک به ساعت ۱۸) ‌آقای مهندس کاظم حسیبی و کارمند نخست‌وزیری و سروان ایرج داورپناه، در باغ نماندند و به جای دیگر رفتند. آقای مهندس احمد زیرک‌زاده، هنگام نزول از دیوار باغ به زمین خورد و پایش به‌شدت آسیب دید و درد گرفت، چنان که تمام شب او از درد، و ما از این پیشامد ناراحت و در زحمت بودیم. مستخدم مذکور فوراً به صاحبخانه‌ (در شمیران) تلفن کرد و جریان واقعه را به او خبر داد. آن مرد خیراندیش مهربان به وی گفت: «‌آقایان شب را مطمئن در خانه من که متعلق به خودشان است بمانند. جان و مال من فدای دکتر مصدق»!

صدای تیر و توپ پیوسته تا مقارن ساعت ۱۹ شنیده می‌شد. من به خانه خود تلفن کرده، گفتم: «من سالم و در جای امن هستم. مطمئن باش.»در این‌ وقت که هوا به‌تدریج تاریک می‌شد، ما از پنجره جنوبی زیرزمین متوجه نور تیره‌فام و سپس شعله‌های آتش شدیم که در امتداد جنوب غربی باغ، یعنی خانه آقای دکتر مصدق، زبانه می‌کشید. حالت غریبی به همه ما دست داد و خیالات پریشان و افکار دردناکی از خاطر ما می‌گذشت که وصف آن کار آسانی نیست. آقای دکتر مصدق به پای پنجره رو به جنوب زیرزمین‌ آمدند. من در سمت چپ ایشان ایستاده بودم. آنچه بیشتر این منظره را غم‌افزا و اَلَم‌انگیز می‌نمود، مشاهده حالت وقار و تمکین پیرمردی بود که پهلوی من ایستاده بود و لهیب آن شعله‌های دودآمیز را که از خانه و مسکن او برمی‌خاست، به چشم می‌دید! شاید در حدود یک دقیقه، آقای دکتر و من، پشت پنجره دود و شعله را نظاره می‌کردیم. سپس آقای دکتر، با بغض گریه در گلو، به من گفتند: «آتش‌سوزی خانه مهم نیست؛ من از روی آن زن که امشب سجاده ندارد که روی آن نماز بخواند، شرمنده‌ام!» آتش‌سوزی خانه رئیس و پیشوای ما، تا مقارن ساعت ۲۱ ادامه داشت و از آن به بعد تا صبح، ریزش آب روی آتش و دیوار و آهن و شیروانی شنیده می‌شد…

در حدود نیمه‌شب بود که زنگ در صدا کرد. مستخدم رفت و در را باز کرد. معلوم شد مأمورین کارآگاهی هستند که می‌خواهند برای بازرسی وارد خانه شوند. مستخدم به آنها گفت: «صاحبخانه نیست و در اتاق‌ها بسته است و من در این خانه تنها هستم.» کار‌آگاهان با بیان و وضع ساده مستخدم…، از تفحص در خانه منصرف شده و پی کار خود رفتند. ساعتی بعد بار دیگر زنگ صدا کرد. مأمورین آتش‌نشانی برای بردن آب آمده بودند. مستخدم ناچار اجازه داد که بیایند و با ظر‌فهای خود آب ببرند و این کار تقریبا دو ساعت ادامه داشت.

چه باید کرد؟

در اثنای شب، مشورت می‌کردیم که چه باید کرد؟ آقای دکتر مصدق گفتند: «چون از نیمه‌شب مدتی گذشته و در خیابان‌ها کسی نیست و از شر رجاله آسوده هستیم و قطعا فردا خانه‌های این اطراف را تفتیش خواهند کرد، بهتر آن است که برخیزیم و از خانه خارج شویم و خود را به مأمورین فرمانداری نظامی معرفی کنیم.» گفته شد: «بدون آنکه فرمانداری ما را احضار کرده باشد، ضرورت ندارد که ما خود را در اختیار آن مأمورین قرار دهیم.» گفتند: «من چون خانه و مسکنی ندارم و نمی‌خواهم اسباب زحمت صاحب این خانه، یا اشخاصی دیگر فراهم شود، این کار را می‌کنم.»

پس از مدتی بحث و مشاوره، چون معلوم نبود فردا چه می‌شود، تصمیم گرفتیم که صبح پس از انقضای ساعت مقرر حکومت نظامی، هر کس راه خود را در پیش گیرد و آقای دکتر به اتفاق مهندس معظمی، به خانه مادر آقای مهندس که نزدیک است، بروند. دکتر گفت: «تا ببینیم چه پیش می‌آید و حاکمان امور چه نظر دارند و چه می‌خواهند بکنند.»…

در ساعت ۵، همه به حیاط آمدیم و جز سه تن سرباز که در آنجا ماندند تا لباس‌های خود را بشویند و بعد به خارج بروند، بقیه به صورت دسته‌های دو سه نفری، پس از خداحافظی از آن مستخدم، که مهربانی را با یک نوع خشونت ناشی از ترس جمع کرده بود، از در باغ‌ خارج شدیم. سرهنگ علی دفتری و سرهنگ دوم عزت‌الله دفتری و ملکوتی با هم رفتند. نریمان و مهندس رضوی و مهندس زیرک‌زاده، که نمی‌توانست به دو پا راه برود و سخت در زحمت بود، همراه شدند. من با آقای دکتر و مهندس معظمی بودم. چون نخواستم آن پیرمرد محترم را در آن حال تنها بگذارم، به خانه مادر آقای مهندس معظمی وارد شدم. آقای دکتر شایگان نیز، که مانند من نخواست دکتر را‌‌ رها کند، به ما ملحق شد. مادر آقای مهندس و اهل خانه به ییلاق رفته بودند و آنجا جز مستخدم کسی نبود. ما به مهمانخانه در طبقه دوم رفتیم و آقای مهندس تلفن کردند و خانم برادرشان (میرزا حسن‌خان) آمدند و صبحانه آماده کردند و خوردیم.

آقای مهندس آمدند و گفتند: «در رادیو اعلام شده است که آقای دکتر محمد مصدق باید در ظرف ۲۴ ساعت خود را به فرمانداری نظامی معرفی کنند.» آقای دکتر گفتند: «با این خبر، من به فرمانداری نظامی خواهم رفت؛ چون اگر دولت فعلی دولت قانونی نباشد، عملا دولت است.» پس از مذاکره و مشاوره، رأی ما بر این شد که ساعت ۸ ‌آقای مهندس معظمی، ‌آقای مهندس جعفر شریف‌امامی، شوهرخواهر خود را با تلفن به این خانه بخوانند و به وسیله ایشان، کیفیت کار به مقامات مربوط اطلاع داده شود. ضمنا آقای مهندس معظمی در تلفن به ایشان بگویند که یک دست لباس خود را برای او (ولی در واقع برای آقای دکتر مصدق) همراه بیاورند. چند دقیقه پس از ساعت ۸، آقای مهندس شریف امامی آمدند. برخورد ایشان ظاهرا ملایم، ولی دور از تعجب و کراهت از اینکه ما، در آن خانه هستیم، نبود.

فرمانداری نظامی

‌آقای دکتر گفتند: «من می‌خواهم خود را به فرمانداری نظامی معرفی کنم.» مهندس شریف امامی گفت: «من ممکن است حالا پیش سرلشکر زاهدی بروم و با او مذاکره کنم تا ترتیب کار را بدهند که بدون خطر از اینجا حرکت کنید.» من گفتم: «چون آقای دکتر بیست و چهار ساعت وقت دارند و گرفت و گیر از ساعت ۸ بعدازظهر شروع می‌شود، بهتر آن است که فعلا به هیچ وجه اقدامی نشود. در ساعت ۵ ‌و نیم یا ۶ بعدازظهر، آقای مهندس شریف امامی، محل توقف و تصمیم آقای دکتر را به اطلاع سرلشکر زاهدی برسانند و وسایل را طوری فراهم کنند که آقای دکتر در ساعت ۸ و نیم بعدازظهر، مصون از تعدی رجاله، به فرمانداری نظامی یا محل دیگر که معین خواهد شد، بروند.» آقایان همگی این رأی را، که من به مصلحتی داده بودم، پسندیدند.

آقای دکتر مصدق لباسی را که آقای شریف امامی آورده بودند، پوشیدند و گفتند: «این لباس برای من گشاد است. لباسی بخرید که تنگ‌تر و پارچه‌اش معمولی باشد نه به این خوبی.» آقای شریف امامی رفتند و ساعتی بعد مراجعت کردند و لباسی آوردند و گفتند: «حالا که من می‌آمدم، افسری اسلحه دستی برهنه در دست، در این کوچه می‌گشت و احتمال قوی می‌رود که به‌زودی به اینجا بیاید.»‌ گفتیم: «اگر کسی آمد که‌ آقای دکتر در اینجا هستند و او به وظیفه خود عمل خواهد کرد؛ ‌و اگر تا ساعت ۵ و نیم مأموری نیامد، به شما تلفن خواهیم کرد که بر طبق تصمیم مذکور عمل بفرمایید.» آقای شریف امامی گفتند: «پس من می‌روم. اگر تصمیم‌تان تغییر نکرد، ‌آقای مهندس معظمی در ساعت ۵ و نیم به من تلفن کنند، تا با سرلشکر زاهدی مذاکره کنم.»…

اتفاقا خانه‌ای که ما در آن ساکن بودیم، قبلا متعلق به آقای دکترمصدق بود و ایشان گفتند که به دستور خود من آن را ساخته‌اند و بعد آن را به مبلغ شانزده‌هزار تومان فروختم. این تصادف خالی از غرایب نبود که خانه قدیم خود دکتر، در چنین روزی، پناهگاه او و ما شود…

ساعت ۵ و ربع بعدازظهر در زدند. مستخدم در را باز کرد و پس از چند لحظه برگشت و به آقای مهندس گفت که: «کارآگاهان برای تفتیش خانه آمده‌اند»… ما گفتیم: «بسیار خوب، کار خود را بکنند»… همه ظاهراً در کمال آرامی بودیم. من به آنها گفتم: «‌آقایان چه می‌خواهید؟ ‌آیا مأمور بازداشت هستید؟» آن که جلو‌تر بود، با اشاره تصدیق کرد. گفتم: «مأمور بازداشت کدام یک از ما هستید؟» گفت:‌ «بازداشت همه آقایان»…

شهر هنوز وضع عادی نداشت و در مردم اضطراب و وحشت‌زدگی و حالت کنجکاوی دیده می‌شد. در بعضی جاها دسته‌های چند نفری متوقف بودند و اتومبیل ما، احیانا با عده خارج از معمول که در آن سوار بودند و سرعت فوق‌العاده که داشت، جلب توجه می‌کرد… اتومبیل به در دوم شهربانی رسید. جمعی بیرون و داخل ایستاده بودند و ظاهراً چون گرفت و گیر بسیار بود و بازداشت‌شدگان را به آنجا می‌آوردند، به تماشا(!) مشغول بودند. ما وارد محوطه شدیم… جمعی که ما را شناخته بودند، به ما نزدیک شدند و با بی‌نظمی به دنبال ما به راه افتادند. آقای دکترمصدق پیش و ما پشت سر معظم‌له بودیم. چون خواستیم از پلکان بالا برویم، یکی از میان جمعیت دست زد و چند تن به تقلید از وی متابعت کردند. من پشت کردم و به سرهنگ دومی، افسر شهربانی که نزدیک بود، با لحنی محکم و نسبتا شدید و‌ آمرانه گفتم: «هیچ می‌دانید ما در کجا هستیم و شما چه مسئولیت سنگینی به عهده دارید؟ این بی‌نظمی چیست و شما اینجا چه‌کاره‌اید؟» او فوراً به عقب برگشت که از پیش آمدن و فشار تماشاگران و تظاهر آنان جلوگیری کند؛ و کرد، و ما با این وضع و حال و مسلط بر اعصاب، با چهره و سیمای مصمم، از خطر غوغا جستیم!

… در حدود ساعت شش و هجده دقیقه، ما را از فرمانداری حرکت دادند و از در بزرگ شهربانی خارج کردند. از پلکان پایین آمدیم، سرلشکر نادر باتمانقلیچ که به ریاست ستاد ارتش رسیده است، بازوی آقای دکترمصدق را گرفته بود. هنگامی که خواستیم سوار اتومبیل شویم، شخصی با صدای بلند بر ضد ما شروع به سخنگویی و شعاردهی کرد. سرلشکر باتمانقلیچ با اخم و تشر گفت: «خفه شو پدرسوخته..!»

او ساکت شد و ما سوار شدیم و از شهربانی… به باشگاه افسران رسیدیم و وارد باشگاه شدیم… چون از میان دو صف افسران، به اتاقی که سرلشکر زاهدی و جمعی دیگر در آن بودند، رسیدیم، سرلشکر در لباس نظامی… پیش آمد و به‌ آقای دکترمصدق سلام کرد و دست داد و گفت: «من خیلی متأسفم که شما را در اینجا می‌بینم. حالا بفرمایید در اتاقی که حاضر شده است، استراحت بفرمایید.» سپس رو به ما کرد و گفت: «آقایان هم فعلا بفرمایید یک چای میل کنید تا بعد..!.» و با ما دست داد و ما به راه افتادیم…

برگرفته از نشریه اینترنتی جبهه ملی ایران ــ تهران

تقویم ملی ایرانیان: به قلم دکتر صدیقی وزیر کشور دولت ملی دکتر مصدق ( قسمت اول )

صبح روز چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، […] مقارن ساعت هشت، به وزارت کشور وارد شدم […] آقای شجاع ملایری، رئیس اداره آمار و بررسی‌ها وارد اتاق شدند و گفتند: «‌آقای رحیمی لاریجانی الان از بیرون آمده‌اند و می‌گویند که در میدان سپه، دسته‌ای از مردم زنده‌باد شاه می‌گویند و شعارهایی بر ضد دولت می‌دهند. من نیز عده‌ای پاسبان را که در دو کامیون شهربانی سوار بودند دیدم که آنها هم دست‌ها را تکان داده، با آن دسته هماهنگی می‌کردند.» گفتم: «… سوار شوید و به میدان سپه بروید و اوضاع آنجا را ببینید و به من اطلاع دهید

در این موقع به سرتیپ‌ مدبر رئیس شهربانی تلفن کردم و گفتم: «به من این طور گزارش می‌دهند، جریان امر چیست» و چون هماهنگی پاسبان‌ها را به وی گفتم، با لحن استفهام و تعجب گفت: «چه؟ پاسبان‌ها؟…» بر من معلوم شد که او از این واقعه اطلاع داشت و تجاهل می‌کرد یا اینکه واقعا بی‌اطلاع بود… رئیس شهربانی گفت: «حالا تحقیق می‌کنم و نتیجه را به عرض می‌رسانم.» گفتم: «فوراً موضوع را تحقیق کنید و نتیجه اقدام را به من اطلاع دهید»؛ ولی او بعد خبری به من نداد! ‌

در این وقت تیمسار ریاحی به من تلفن کردند که بنا به امر جناب آقای نخست‌وزیر دستور فرمایید که حکم تیمسار سرتیپ «‌شاهنده» را به سمت رئیس شهربانی صادر کنند. من دانستم که اوضاع شهربانی خوب نیست و عمل پاسبان‌ها به اطلاع نخست‌وزیر رسیده است… تأخیر اجرای دستور رئیس دولت و تأمل در آن را جایز ندانسته، به رئیس کارگزینی گفتم فوراً ابلاغ سرتیپ شاهنده را به ریاست شهربانی کل کشور صادر کند و آن را به افسری که از ستاد برای گرفتن آن می‌آید، بدهد تا وی آن را به سرتیپ شاهنده برساند. رئیس کارگزینی ابلاغ را تهیه کرد و من آن را امضا کردم و سرگرد «یارمحمد صالح»، آجودان رئیس ستاد ارتش آن را گرفت و رفت.

در اثنای این احوال خبر رسید که در چند جای شهر، دسته‌های دویست و سیصد نفری، با همکاری افسران و سربازان، با کامیون‌ها و وسائل ارتشی، به تظاهرات ضد جناب آقای دکترمصدق و دولت پرداخته، به نفع شاه و به مخالفت با رئیس دولت شعار می‌دهند و نیز خبر رسید که جمعی به تلگرافخانه هجوم برده، می‌خواهند تلگرافخانه را اشغال کنند و دسته‌ای دیگر، در حدود سیصد نفر از خیابان باب همایون، به مقابل وزارت دادگستری و از آنجا به میدان جلوی وزارت‌ کشور و بازار آمده‌اند. جمعی در سه چهار کامیون نشسته، شعار می‌دادند و به‌آهستگی حرکت می‌کردند و عده‌ای مردم سر و پا برهنه، به دنبال و پیرامون آنها می‌دویدند و فریاد می‌کردند و به نفع شاه شعار می‌دادند. یک کامیون پاسبان هم با آنها بود که در سر پیچ خیابان جلوی وزارت کشور به طرف مشرق پیچیده، برابر در استانداری تهران توقف کرد. تظاهرکنندگان به طرف مغرب متوجه شدند و به راه خود به صورت پراکنده ادامه دادند. چون من خود این منظره را از پنجره اتاق وزارت کشور دیدم، به فرماندار نظامی تلفن کردم و از او ـ سرهنگ اشرافی ـ پرسیدم که «علت این اغتشاش و بی‌نظمی چیست و چرا حرکت این دسته‌ها را مانع نمی‌شوید؟» او در جواب گفت: ‌«‌ما به سربازان خود اطمینان نداریم. عده‌ای را که برای جلوگیری تظاهرات این دسته‌ها می‌فرستیم، با آنها همراه می‌شوند.»

من یقین کردم که نقشه‌ای در کار است و کسانی هستند که بازیگر و بازیگردان‌اند. در همین وقت (ساعت ۱۱ صبح) آقای نخست‌وزیر با تلفن به من گفتند: «با مطالعاتی که کرده‌ام، مقتضی است دستور بدهید ریاست شهربانی کل را به تیمسار سرتیپ‌ محمد دفتری بدهند و فرمانداری نظامی هم به عهده او واگذار شده است و او فعلا در شهربانی است.»

من با اینکه از تغییر فوری تصمیم قبلی راجع به سرتیپ شاهنده و انتخاب سرتیپ دفتری و صدور این دستورهای متناقض، در چنان اوضاع و احوال متعجب و متوحش شدم، ناچار به ملاحظاتی که در چنین اوقات رعایت آن واجب است، به رئیس کارگزینی دستور دادم ابلاغ را تهیه کند و پس از امضای آن به ایشان گفتم بفرستند، ابلاغ مربوط به سرتیپ شاهنده را بگیرند و خواستم با سرتیپ دفتری با تلفن صحبت کنم. سرتیپ مدبر جواب داد و گفت: «سرتیپ دفتری حال آمده‌اند و مشغول معرفی رؤسا به ایشان هستم…»

بعد شهردار تهران، آقای دکتر سیدمحسن نصر تلفن کرد و به فرانسه گفت که جمعی به شهرداری هجوم آورده و فعلا در دالان و سرسرا هستند و سربازان اقدامی نمی‌کنند. من آنچه را که فرماندار نظامی گفته بود، به وی گفتم و دستور دادم که با تدبیر و رفق، هرچه می‌دانند و می‌توانند بکنند و از تجاوز به اتاق‌ها و دفا‌تر، با وسایل داخلی و خارجی جلوگیری نمایند… در این موقع بار دیگر تظاهرات در مقابل وزارت کشور تکرار شد و مقارن ظهر، جمعیت که در این وقت [شمار آن] به حدود پانصد تن رسیده بود، داخل اداره تبلیغات شد. عده‌ای از آنان به اتاق‌ها رفته، دفا‌تر و اوراق را بیرون ریختند…

ساعت ??‌(‌آخر وقت اداری) خبر دادند که جمعی تلگرافخانه و مرکز تلفن کاریر را اشغال کرده‌اند و در شهربانی هم جنبشی نیست. من به ‌آقای نخست‌وزیر تلفن کردم و جریان اوضاع را گزارش دادم و گفتم: «امر بفرمایید، به هر ترتیب که ممکن باشد مرکز بی‌سیم و اداره رادیو را حفظ و مراقبت کنند؛ زیرا… اگر تظاهر‌کنندگان به مرکز بی‌سیم و اداره رادیو رخنه کنند، عمل آنها موجب تشنج و اختلال نظم فوری در سراسر کشور خواهد شد.»

از ساعت یازده و نیم تا سیزده، سه بار تظاهرکنندگان به طرف وزارت کشور آمدند و هر بار ستوان دوم حجت و پنج پاسبان مأمور وزارت کشور، در وزارتخانه را بستند و در پلکان خارج، با تدبیر آنها را دور کردند…تا ساعت چهارده و نیم همچنان به اتفاق آقایان کاظمی و دکتر اعتماد در وزارت کشور، در اتاق وزارتی ماندیم. در ساعت مذکور، چون توقف در وزارتخانه سودی نداشت، گفتم ماشین بیاورند که به خانه آقای نخست‌وزیر بروم…

[اتومبیل] از خیابان جلیل‌آباد (خیام) وارد خیابان سپه شد. بعد از خیابان شاهپور و شاهرضا، به خیابان پهلوی رسیدیم. مقصود من از اطاله راه این بود که وضع شهر و مردم را در این خیابان‌ها ببینم؛ ولی در مسیر خود، به دسته و جماعتی برنخوردم…

به خیابان کاخ رسیدیم. در اینجا تانک و سرباز متوقف بود. سربازان مانع پیشرفت شدند. ستوان دوم جوانی از ارتش پیش آمد… با ادب گفت: «عبور وسائط نقلیه از این محل ممنوع است.» گفتم: «پیاده می‌شوم و این چند قدم را پیاده می‌روم»… و خود به طرف خانه آقای نخست‌وزیر روان شدم…

در دو طرف خانه آقای دکترمصدق… سربازان با چند تانک و کامیون متوقف بودند. چون وارد اتاق نخست‌وزیر شدم، چند دقیقه از ساعت پانزده گذشته بود. دیدم جمعی، همه در حال انتظار و تفکر نشسته‌اند. آقای نخست‌وزیر پرسیدند: «چه خبر دارید؟» گفتم: «اوضاع خوب نیست؛ ولی ناامید نباید بود.»

آقای دکتر حسین فاطمی گفتند: ««چه باید کرد؟» گفتم: «لابد دستورهای لازم از طرف جناب آقای نخست‌وزیر داده شده، ولی فعلا آنچه بر هر چیز مقدم است، حفظ مرکز بی‌سیم و رادیو است که باید به وسیله یک عده سرباز و افسر لایق و مطمئن صورت گیرد.» آقایان گفتند: «وضع شهر چطور است؟» گفتم: «چندان خوب نیست؛ زیرا هرچند عده مخالف قلیل است، ولی چون افسران و سربازان با تظاهرکنندگان همکاری می‌کنند، دفع آنان مشکل است و بر تجری آنان افزوده شده و معلوم نیست آیا برای ستاد ارتش و فرمانداری نظامی انتخاب چند افسر مورد اطمینان و با تدبیر در چنین وقت میسر است، تا به این اوضاع خاتمه دهند!» آقای دکتر فرمودند: «به رئیس ستاد دستور داده‌ام.» دکتر فاطمی گفتند: «حالا ببینیم سرتیپ دفتری چه می‌کند.»

به اتاقی که هیأت وزیران در آن تشکیل می‌شد، رفتم. مهندس کاظم حسیبی، متفکر در گوشه‌ای روی صندلی نشسته بود. آقایان دکتر سیدعلی شایگان و مهندس سیداحمد رضوی در اتاق متصل به آن، روی فرش دراز کشیده بودند. آقای دکتر حسین فاطمی روی صندلی، روبروی مهندس حسیبی نشسته بود. من پهلوی او نشستم. چون هر دو، ناهار نخورده بودیم، مشهدی مهدی نان و کره و مربا و چای آورده، یک لقمه خوردیم، لقمه دوم را که به دهن گذاشتیم، صدای هیاهو و جنجال در رادیوی اتاق مجاور، که محل کار دکتر ملک‌اسماعیلی ـ معاون نخست‌وزیرـ بود، شنیده شد. به آن اتاق رفتم. معلوم شد مخالفین اداره رادیو را اشغال کرده‌اند. مدتی صداهای عجیب و غریب که حاکی از حال کشمکش در استودیو بود، شنیده می‌شد. بعد چند دقیقه صدا قطع شد، سپس دوباره هیاهو درگرفت و بعد سکوتی شد. سپس تا چند دقیقه صفحه سرود شاهنشاهی متوالیا صدا می‌کرد. بعد نطق میراشرافی و مهدی پیراسته را شنیدیم.

در این وقت گفتند حال آقای نخست‌وزیر به هم خورده. جمعا به اتاق ایشان رفتیم و دیدیم به‌شدت گریه می‌کنند. گفتیم: «چیست؟» معلوم شد به ایشان تلفن زده‌اند که مخالفین، دکتر فاطمی و دکتر کریم سنجابی را دستگیر کرده و کشته‌اند. من گفتم: «آقای دکتر فاطمی اینجاست و دکتر سنجابی هم دستگیری‌اش به همین قرینه قطعا دروغ است و این اخبار برای آزار شماست.» ایشان را به زحمت ساکت کردیم و نشستیم و رادیو را باز کردیم. احمد فرامرزی نطق می‌کرد (در حدود ساعت ۱۶).

گفتم: «آنچه من از ساعت ۱۱، از آن می‌ترسیدم و در فکر آن بودم و به آقای نخست‌وزیر هم تلفن کردم و نباید بشود، شده است و قطعا [وضع] شهرستان‌ها هم مختل خواهد شد…!» صدای تیر و تفنگ و توپ متناوبا شنیده می‌شد. تلفن صدا کرد… سرتیپ ریاحی رئیس ستاد بود. گزارش داد که: «بلواکنندگان نقاط حساس شهر را گرفته و مرکز بی‌سیم را اشغال کرده‌اند. خوب است اعلامیه دستور ترک مقاومت صادر بفرمایید.» آقای نخست‌وزیر گفتند: «آقا، چه اعلامیه‌ای؟» سرتیپ ریاحی با حالت گریه‌گونه‌ای، با کلام مقطع گفت: «جناب آقای نخست‌وزیر، مصلحت در این است و حالا تیمسار سرتیپ فولادوند به خدمت جناب عالی می‌آیند. قول ایشان را مانند قول یک مشاور بپذیرید.» ما از این نحوه بیان دانستیم که ستاد ارتش را نیز اشغال کرده‌اند و سرتیپ ریاحی گرفتار است و این مطالب را به دستور دیگران می‌گوید.

صدای تیر و تفنگ و گلوله توپ که تقریباً از بیست و پنج دقیقه قبل، یعنی از حدود ساعت ۱۶ شنیده می‌شد، رو به شدت و توالی نهاد. ما از اتاق نخست‌وزیر به خارج می‌رفتیم که اطلاعی از بیرون کسب کنیم. بار دیگر که به اتاق آقای نخست‌وزیر وارد شدیم، آقای دکتر حسین فاطمی آمدند و گفتند: «‌آقا، به خانم من خبر داده‌اند که مرا کشته‌اند و او حالش به هم خورده. من به خانه خود می‌روم» و خداحافظی کرد و با آقای سعید فاطمی، خواهرزاده خود که ساعتی پیش به خانه نخست‌وزیر آمده بود، بیرون رفت.

سرهنگ عزت‌الله ممتاز ـ فرمانده تیپ کوهستانی ـ که مأمور حفظ انتظام و دفاع در پیرامون خانه نخست‌وزیر بود، وارد شد و به نخست‌وزیر گفت: «قوای مخالفین رو به تزاید است و من مصمم هستم، همان‌طور که به من مأموریت داده شده است، تا پای جان وظیفه سربازی خود را انجام دهم.» بیان این افسر، در چنین وقت، با وضع خاصی که او مطلب خود را ادا کرد، تاثیر عجیبی در حضار نمود. همگان او را تحسین کردند و او خارج شد.

شلیک تیر شدت یافت و گلوله‌ای به پشت در شمالی بالای سر ‌آقای نخست‌وزیر خورد… در ساعت ۱۶ و ۴۰ دقیقه بار دیگر سرهنگ ممتاز وارد شد و گفت: «دو تانک شرمن را که قوی‌تر از تانک‌های ماست و در برابر کلانتری خیابان پهلوی بود، مخالفین تصاحب کرده و به طرف ما آورده‌اند. با این حال، مقاومت مشکل است؛ ولی من مأموریت خود را، تا جان دارم، انجام می‌دهم و شرف سربازی خود را حفظ می‌کنم.» چون سلام نظامی داد و خواست برود، آقای نخست‌وزیر، که روی صندلی نشسته بودند، او را به نزدیک خود خواندند و در آغوش گرفته و بوسیدند و او بیرون رفت.

در حدود ساعت ۱۶ و ۴۵ دقیقه، سرتیپ فولادوند وارد اتاق شد و روی صندلی عسلی پهلوی تختخواب نشست و گفت: «با وضع فعلی، ادامه تیراندازی دو دسته نظامیان به یکدیگر بی‌نتیجه است و موجب اتلاف نفوس می‌شود و برای جناب عالی و آقایان، خطر جانی دارد. اعلامیه‌ای صادر بفرمایید که مقاومت ترک شود.» آقای نخست‌وزیر فرمودند: «من در اینجا می‌مانم. هرچه می‌شود بشود. بیایند و مرا بکشند.» سرتیپ فولادوند از جا برخاست و ایستاده، با حال مضطرب‌گونه‌ای گفت: «آقا! جناب عالی به فکر ساکنین و آقایان باشید. جان اینها در خطر است…!» و چون در این وقت شلیک تیر تقریبا متوالی بود، او پس از هر صدایی، سراسیمه حرکتی مخصوص که دور از تصنع نبود، می‌کرد و قول قبل خود را با تغییر کلمات تکرار می‌نمود. بالاخره گفت: «من چه کاری بود که کردم. کاش این مأموریت را قبول نمی‌کردم» و باز مصرانه تقاضای صدور اعلامیه مطلوب را تجدید کرد. آقای مهندس رضوی گفت: ‌«‌آقا، اعلامیه‌ای می‌نویسیم و خانه را بلادفاع اعلام می‌کنیم.»

وصیت‌نامه دکتر محمد مصدق


 
دکتر مصدق در وصیت‌نامه‌اش ضمن توصیه‌هایی به بازماندگان و تعیین محل دفن خود، برخی مسائل مالی‌اش را نیز مورد اشاره قرار داده است. متن کامل وصیت‌نامه دکتر محمد مصدق به شرح زیر است:‏

«1- وصیت می‌کنم که فقط فرزندان و خویشان نزدیکم از جنازه من تشییع کنند و مرا در محلی که شهدای ۳۰ تیر مدفونند، ‏دفن نمایند.

2- بدون سند رسمی یا نوشته به خط و امضای خود به کسی مدیون نیستم.

3- ‏نظر به اینکه طبق اسناد رسمی ثبت‌شده در دفتر اسناد رسمی شماره ۳۹ تهران، منافع دو سال از خانه‌ها و مستغلاتی که ‏به فرزندان خود بخشیده‌ام پس از مرگ تعلق به اینجانب دارد به شرح ذیل:

‏الف - منافع خانه واقع در کوچه ازهری ملک خانم ضیاء اشرف بیات مصدق سند شماره ۴۲۱۵۶ (۲۹ اسفند ۱۳۲۹)‏

ب - منافع چهاردانگ از خانه‌هایی که در آن سکونت داشتم، ملک آقای مهندس احمد مصدق، سند شماره ۴۲۱۵۷ (۲۹ اسفند ‏‏۱۳۲۹)‏

ج - منافع خانه مسکونی همسر عزیزم، ملک آقای دکتر غلامحسین مصدق سند شماره ۴۲۱۵۸ (۲۹ اسفند ۱۳۲۹)‏ حق‌الارض عمارت دو اشکوبه و دو گاراژ، ملک دکتر غلامحسین مصدق، سند شماره ۴۲۱۵۹ (۲۹ اسفند ۱۳۲۹) که در سال ‏به یکصد و بیست هزار ریال (دوازده هزار و تومان قطع شده)‏

د - مستغلات واقع در خیابان ناصرخسرو، ملک‌بانو منصوره متین‌دفتری، سند شماره ۴۲۱۶۰ (۲۹ اسفند ۱۳۲۹)‏ از بابت منافع سال اول مبلغی که در صورت جداگانه به خط اینجانب تنظیم شده به اشخاص مفصله در آن صورت بپردازند و ‏هر چه باقی‌ماند، برای نماز و روزه و حج اینجانب به کار برند و از عواید سال دوم قطعه زمینی که برای باشگاه دانشجویان ‏دانشگاه تهران مناسب باشد، با نظر نماینده آقایان مزبور خریداری شود و چنانچه آقایان دانشجویان قطعه زمینی در اختیار ‏داشته باشند، مبلغ مزبور را به نماینده یا نمایندگان قانونی آقایان دانشجویان تحویل دهند که آنها خود مبلغ مزبور را صرف ‏تعمیر ساختمان جدید آن بنمایند.

چنانچه وصیت‌نامه دیگری از نوشتجات غارت‌ شده یا در خانه نزد دیگران است از درجه ‏اعتبار ساقط است.احمدآباد، ۲۰ آذرماه هزار و سیصد و چهل و چهار هجری شمسیدکتر محمد مصدق* در 14 اسفند 1344 که دفترچه یومیه نوشتجات خود را دیدم ملاحظه شد که طبق سند رسمی تنظیمی در دفتر اسناد رسمی شماره 39 منافع خانه واقع در کوچه ازهری را به خانم ضیاء اشرف بیات مصدق بخشیده‌ام و طبق نوشته مورخ 3 تیرماه 1338 به آقای مجید بیات وکالت داده‌ام دفتر اسناد رسمی را امضا نماید بنابراین پرداخت وجه دو سال بعد از حیاتم مربوط به میل و استطاعتی است که خانم ضیاء اشرف داشته باشد. به طور خلاصه می‌تواند تمام یا قسمتی و یا هیچ پرداخت نکند.

 

کودتایی که سرنگون اما جاودانه کرد

عصر ایران؛ مهرداد خدیر- همه‌ساله و در فاصلۀ 25 تا 28 مرداد ماه - اولی کودتای ناکام و دومی به ظاهر کام‌یاب برای سرنگونی دولت ملی- نام و یاد دکتر محمد مصدق تازه می‌شود و البته همواره با دریغادریغ همراه است.کودتایی که سرنگون اما جاودانه کرد

با این که تاریخ را نباید در شمول تکرار‌های ملال‌آور دانست و اگرچه سهراب سپهری می‌گوید: «پشت سر، خستگی تاریخ است» و به جای «دیروز»، «امروز» را باید دریافت زیرا که «زندگی، آب‌تنی کردن در حوضچۀ اکنون است» اما آن‌گونه که کارگردان جهانیِ سینمای ایران- اصغر فرهادی- در فیلم «گذشته» به تصویر کشیده آدمی را از گذشته و دیروز، خلاصی ورهایی نیست.

دربارۀ کودتای 28 مرداد 1332 پیش‌تردر همین تارنما نوشته‌ام و ذیل همین نوشته، نشانی آنها قرار دارد. از این رو امسال بر آن نیستم تا ثابت کنم «کودتا بود» چرا که وزیر خارجۀ پیشین بریتانیا هم در کتاب خواندنی «کار، کار انگلیسی‌هاست» اذعان کرده داستان از کجا آب می‌خورده و گمان نمی‌کنم به جز آقازادۀ سید ابوالقاسم کاشانی و برخی از علاقه‌مندان حسین مکی و شماری از سلطنت‌طلبان منکر واقعیت‌های تاریخی، کسی باقی مانده باشد که در کودتا بودن سیاه‌ترین کودتایی که مسیرتاریخ ایران را تغییر داد، تردید داشته باشد.

با این مقدمه روشن است که زاویه‌ای دیگر، مدّ نظر است: کودتای 28 مرداد، مصدق را سرنگون اما او را جاودانه کرد. چندان‌که حتی برخی ادعا می‌کنند نه که نمی‌دانست در پی همه‌پرسی انحلال مجلس چه اتفاقی خواهد افتاد اما آگاهانه پای به این وادی نهاد تا قهرمان و جاویدان شود.

تصور کنید همان مجلس، دولت ملی را کنار می‌زد یا به ترفندی وادار به استعفا می‌شد یا سال قبل‌تر قیام 30 تیر رخ نمی‌داد. جز این بود که آرام آرام و در حاشیه فراموش می شد؟

پاره‌ای اتفاقات تاریخی، حسب ظاهر صحنۀ سیاست را تغییر می‌دهد و به سود برندگان ظاهری می‌آراید اما بازندگان یا خارج‌شدگان را برای همیشه و در قلب تاریخ می‌نشاند و اگر هم موجب رنج آن افراد در طول حیات و زیان آن جامعه شود اما به آنان شکوه و جاودانگی‌یی می بخشد که در مسیر عادی زندگی محتمل نیست.

اما چرا کودتا مصدق را هم سرنگون و هم جاودانه و به یک شمایل، بدل کرد؟

1. اگر به هر طریق دیگر به جز کودتا کنار زده شده بود یا فرمان عزل در غیاب مجلس را که شبانگاه و سرهنگ نصیری به او ابلاغ کرد، پذیرفته بود، نخست وزیری می‌شد مثل بقیه نخست وزیرها که آمدند و رفتند نه آن که 28 ماه نخست وزیری او پررنگ‌تر از هر دورۀ دیگری در تاریخ ثبت شود.

سرنوشت مصدق را همان «نه» که به فرمان عزل غیر‌قانونی خود گفت رقم زد. به تعبیر بامداد شاعر:

آیا نه/ یکی نه/ بسنده بود/ که سرنوشت مرا بسازد؟/ من/ تنها فریاد زدم / نه/ من از/ فرورفتن/ تن زدم...

2. شاهِ گریخته، سلطنت بادآوردۀ خود را تمام شده می‌پنداشت و در خاطرات ثریا بختیاری آمده که افسوس می‌خورد پول کافی ندارد تا مزرعه‌ای در آمریکا خریداری کند (چرا که در آن 12 سال مانند یک پادشاه مشروطه سلطنت کرده بود) و کودتا او را به تخت، بازگرداند.

ظاهر صحنه این بود که محمد‌رضای جوان بازی را برده و دوباره بر سریر نشسته و مصدق پیر باخته اما در تمام آن 25 سال، کابوس شاه بود تا جایی که نام او را در نقد هم برنمی‌تافت. چندان که بر هویدا خرده گرفت که چرا در مجلۀ تحت حمایت او- تلاش- نام مصدق آمده ولو نه در ستایش.

یک سال قبل از مرگ مصدق، خبرنگار خارجی که از حساسیت او به این نام آگاه بود پرسید: این روزها دکتر مصدق چه می‌کند؟ شاه پاسخ داد: به ورزش مورد علاقۀ خود سرگرم است! خبرنگار، دست‌بردار نبود و ادامه داد: ورزشِ مورد علاقۀ او چیست؟ شاه گفت: خرسواری!

کودتا او را به تاج و تخت برگردانده و از پادشاه مشروطه به مطلقه بدل ساخته بود. از این رو هر سال به مناسبت 28 مرداد عده‌ای را در میدان مخبرالدوله جمع می‌کردند و سالگرد «قیام ملی»! را گرامی می‌داشتند و غالبا خود شاه یک کنفرانس مطبوعاتی با حضور مدیران روزنامه‌ها برگزار می‌کرد و در مقدمه یادآور می‌شد که اگر آن اتفاق نیفتاده بود مملکت به دست کمونیست‌ها می افتاد و گاه به مصدق طعنه می‌زد. شاه، فوبیای کمونیست‌ها را داشت و به خاطر همین از قدرت نیروهای مذهبی غافل بود.

کودتا سبب شد خود را در 25 سال پس از کودتا از نیروهای ملی محروم کند و رو به کارگزاران غیر سیاسی آورد و کار به جایی رسید که جمشید آموزگار بیگانه با سیاست و سرگرم اقتصاد و تکنوکراسی را نخست‌وزیر کرد و رشته کار را از دست داد و چشم باز کرد و دید نیروهای ملی و مذهبی در کنار هم قرار گرفته‌اند حال آن که اواخر مصدق سایه هم را با تیر می‌زدند.

مادر شاه هم هر سال در 28 مرداد جشن نوزایی پهلوی را برگزار می‌کرد. این جشن، شامگاه 28 مرداد 1357 هم برگزار شد و در روزهای بعد این شایعه پیچید که تا خبر آتش گرفتن سینما رکس را شنیده‌اند جشن گرفته‌اند در حالی که در همان جشن مادرش بود که خبر آبادان را شنید.

با این حال همین شاه چند ماه بعد و در پاییز 57 دست به دامان یاران مصدق شد تا نخست وزیری را بپذیرند. کریم سنجابی و غلامحسین صدیقی البته نپذیرفتند و گفتند دیر شده و در تابستان 56 باید اقدام می‌کردید ولی شاپور بختیار، دُن کیشوت‌وار قبول کرد و طعنۀ تاریخ را ببین که قاب عکس شاه را از بالای سر برداشت و تصویر مصدق را گذاشت. در حالی که 12 سال از مرگ مصدق می‌گذشت و نشان می‌داد یاد او به رغم تمام منع‌ها زنده است.

3. مصدق در سال 32 سرنگون شد و 13 سال بعد هم در حصر درگذشت اما 12 سال پس از آن تصویر او در راه پیمایی های انقلاب 57 در دست تظاهر کنندگان بود. بعد از پیروزی انقلاب هم یک میلیون نفر بر آرامگاه او حاضر شدند.

آیا این نشانی از همان جاودانگی - مدعای این نوشته - نیست؟

4. در مستندی که به تازگی از یکی از شبکه‌ها پخش شد از زبان رعایای او می‌شنویم که تا چه اندازه به دزدی و رشوه حساس بوده است.

خالد حسینی در رُمان «بادبادک باز» از زبان قهرمان داستان خود می‌نویسد: «فقط یک گناه وجود دارد. آن هم دزدی است. هر گناه دیگری هم دزدی است...اگر مردی را بکُشی هم در واقع دزدی کرده‌ای. چون یک زندگی را دزدیده‌ای. وقتی تقلب می‌کنی، حق و انصاف را می‌دزدی و وقتی دروغ می‌گویی حق دانستن حقیقت را.»

این روزها که همه از دزدی و اختلاس و رشوه می‌نالند و ارقام اختلاس ها سرگیجه آور شده و عنصر حقیری به نام اکبر طبری که 20سال در قوۀ قضاییه به اسم ساخت و ساز، تاخت و تاز می‌کرده مدعی می‌شود دوستانی داشته که کلّ لواسان را به نام او می‌کرده اند بیش از همیشه الگویی به نام مصدق در یادها تازه می‌شود که هزینه سفر لاهه را هم خود داد! برای مملکت می‌رفته ولی از جیب خرج می‌کرده و معتمد رییس سابق دستگاه قضا آش را با جاش می خواسته و دو کلمه حرف حسابی هم نتوانست در دادگاه و در دفاع از خود بر زبان آورد.

هر چه این دون صفتان را بیشتر می‌بینی به جایگاه مصدق بیشتر پی می‌بری که لحن و سیما و پوشش او در 70 سال قبل هم از جماعت طبری سر بود. چون سیر بود.  

5.جک استراو در کتاب خود می‌نویسد: تا قبل از مصدق، همه را با رشوه می‌خریدند اما او ثروت مندتر از آن بود با اعتبار ومناعت طبعی افزون تر وبی نیازتر از آن که با رشوه قابل خریداری باشد.

مصدق به عنوان الگوی سیاست‌مدار سالم جاودانه است و حتی برخی را به این صرافت انداخته که بهتر آن است که به جای سپردن امور به افرادی که در کودکی یا جوانی با انواع عقده‌ها درگیر بودند کار را به سیرها بسپرند تا دزدی نکنند و به مناصب، به چشم فرصت عقده‌گشایی ننگرند. چندان که مصدق بود.

6. کودتا مصدق را ساقط و ایران را از او محروم و در سرزمینی که یک عمر برای اعتلای آن کوشیده بود محبوس و محصور و منزوی کرد اما جواهر لعل نهروی هند، جمال عبدالناصر مصر و مارشال تیتوی یوگسلاوی انکار نکردند که در پایه گذاری جنبش غیر متعهدها ازاو الگو گرفتند. پروژه ملی شدن نفت در ایران را با کنسرسیوم به چالش گرفتند اما کانال سوئز در مصر ملی شد و هنوز از محل آن عایدی دارند.

7. جایی خوانده‌ام که ماندگاری آدمیان در سه چیز است: نهاد‌هایی که برپا می‌کنند، رسمی که درمی‌اندازند و اثری که بر جای می‌گذارند. مصدق به نهاد دولت و مجلس، معنی داد. از این روست که هر نماینده یا دولت مردی را با او مقایسه می‌کنیم و پس از او هیچ نخست وزیری چنگی به دل نزد تا موسم انقلاب که «بازرگان» ی بر جای او نشست که خود را با سه صفت توصیف می‌کرد و یکی «مصدقی» بود.

8. از رموز جاودانگی مصدق این است که اگرچه ملی بود اما به دام ملی‌گرایی افراطی و ناسیونالیسم کور یا شوونیسم نیفتاد و باستان‌گرا نبود. ملت را دوست داشت و کاری به هخامنشیان نداشت.

این نوشته را در ستایش مصدق نپندارید تا گفته شود آیا خود او در آنچه رخ داد تقصیر نداشت؟

غرض این بود که گفته شود با کودتا سرنگون شد اما جاودانه ماند. به عبارت دیگر از قضا سرکنگبین، صفرا فزود. هر چند که کودتا نه سرکنگبین که زهر هلاهل بود.

در مَثَل، مناقشه نیست و مصدق هم تظاهر مذهبی نداشت اگرچه تقیدات او قابل انکار نیست و سر عناد با مذهب نداشت. اما برای آن که موضوع روشن‌تر شود این مثال می‌تواند کمک کند.

در دهۀ 80 و در یکی از شب‌های احیا در حسینیۀ ارشاد، مرحوم عزت‌الله سحابی سخنران بود و در پایان به چند پرسش پاسخ داد. یکی از حاضران پرسید: آیا بهتر نبود حضرت علی‌ع قدری بیشتر انعطاف به خرج می‌داد تا دوران حکومت او محدود به 5 سال نباشد؟

او پاسخ داد: به فرض که کوتاه می‌آمد و چند سال دیگر هم می‌ماند. به هر حال درمی‌گذشت اما جاودان نمی‌شد حال آن که اکنون و در پی بیش از هزار سال از او یاد می‌کنیم.

28 مرداد 1332 آرزوهای یک ملت را برباد داد و سبب شد گرد یأس پاشیده شود.

13 سال بعد، مصدق چنان به تنگ آمده بود که وقتی دکتر اسماعیل یزدی نام و نوع بیماری او را با قاطعیت اعلام نکرد و به آزمایش ها موکول کرد به او گفت خدا کند سرطان باشد تا از این زندگی آسوده شوم. با این همه اگر آن کودتا و آن رنج نبود، آن نام و مرام جاودانه نمی‌شد و می بینید که هست! تا جایی که شاید امسال تلویزیون هم پسر مرحوم کاشانی را نیاورد تا بگوید کودتا نبود!

جواب شبهه خیانت مصدق به دلیران تنگستان

 

🔰چندی است کلیپی در فضای مجازی منتشر شده با این مضمون که دکترمصدق در زمان والی‌گری فارس به حمایت از انگلیس و در خیانت به ایران، قیام دلیران تنگستانی را سرکوب کرده و سازندگان کلیپ که در انتها آنها را معرفی می‌کنیم این عمل را خیانت معرفی می‌کنند.
 🔰همواره بر این موضوع تاکید کرده‌ایم که پرداختن به دروغ‌ها و یا ابهاماتی که برخی از دروغ‌پردازان به آن دامن می‌زنند ما را از آنچه باید به آن به پردازیم دور می‌کند و ما با پاسخگویی به آنها صدایشان می‌شویم و دروغ‌شان را پراکنده می‌کنیم. اما به درخواست مخاطبان این موضوع را مورد بررسی قرار می‌دهیم. 
🔰اگر با تاریخ زندگی دکترمصدق آشنا باشید می‌دانید او از جوانی همواره با استعمار انگلیس مشکل داشته و با آن به مبارزه پرداخته است، این موضوع را در در جای جای خاطرات دکترمصدق و کسانی که نقلی از او کردند به وفور یافت می‌شود، هیچگاه هیچ مورخ عادلی نمی‌تواند ادعا کند که دکتر مصدق با انگلیس یا هیچ نیروی خارجی برای سرکوب مردم همراه شده است.
🔰یک نکته بسیار مهم در باب امنیت کشور در اواخر دوره قاجار این است که گوشه گوشه کشور در ناامنی و آشوب بوده است. هر قوم و قبیله‌ای برای خود حکومتی تشکیل داده و مشغول به ناامنی بودند. به قول یحیی دولت‌آبادی در کتاب حیات یحیی، از شمال به جنوب که سفر می‌کردی صد بار جلویت را می‌گرفتند و غارتت می‌کردند، خوش شانس بودی که زنده به جنوب می‌رسیدی. اینجا از آوردن نام اقوام یاغی و غارتگر پرهیز داریم چون هر کدام از خوانندگان ما ممکن است از اقوام مختلف باشند اما آنچه نقل می‌شود واقعیت دارد و کشور در ناامنی بوده است آن هم از طرف اقوام و محلی‌های خود ایران.

🔰اما برسیم به موضوع مورد بحث، سرکوب تنگستان توسط مصدق
دکتر مصدق طی نطقی در مجلس چهاردهم ضمن اعتراض به سیدضیاء طباطبایی و استعمار انگلیس خاطره‌ای دوران والی‌گری‌اش در فارس و شیراز نقل می‌کند. در این خاطره مصدق نقل می‌کند «تنگستانى­ها اگر شرارت می­کنند من تصدیق می­کنم اگر بعضى از آنها راهزنى می­کنند» و «من که والى هستم آنها را تنبیه کنم به وظیفه خودم عمل کرده­ام و کار صحیحى کرده­ام ... بعد از چند روز من تنگستان را امن کردم» 
این نقل قول به هیچ وجه ایم معنی را نمی‌دهد که دکترمصدق قیام مردم تنگستان را بر علیه انگلیسی‌ها سرکوب کرده است، به قول معروف برخی از راهزنان محلی که می‌توانسته از هر قومی باشد را سرکوب کرده و تنگستان را امن کرده است.

🔰🔰جالب است بدانید رییسعلی دلواری در سال ۱۲۹۴ فوت می‌کند و نقل قول مصدق مربوط به دوران والی‌گری فارس در سال ۱۲۹۹ است و ربطی به قیام تنگستانی‌ها بر علیه انگلیس ندارد. 
فراموش نکنیم بسیاری از مورخین بر این عقیده‌اند بزرگ‌ترین خدمت رضاشاه پهلوی، سرکوب شورش‌ها و برقراری امنیت در کشور بوده است، به عبارتی یک‌پارچه کردن حکومت ملی.

🔰برای اطلاع از عاقبت مرحوم رییسعلی دلواری و دلیران تنگستان باید عرض کنیم« جنگ میان دلیران تنگستان به رهبری رئیس علی از یک سو و نیروهای بریتانیا و خوانین متحد آنان از سوی دیگر به طور پیاپی و پراکنده تا شهریور ۱۲۹۴ خورشیدی ادامه یافت و انگلیسی‌ها نتوانستند بر رئیس علی و یارانش برتری یابند. رئیس‌علی در محلی به نام «تنگک صفر» هنگام شبیخون به قوای بریتانیا توسط فردی نفوذی به نام غلامحسین تنگکی، از پشت سر هدف گلوله قرار گرفت و در سن ۳۳ سالگی کشته شد.» 

🔰لازم به توضیح است فیلم تهیه شده مربوط به کانال شخصی به نام  علی‌اکبر رائفی‌پور است با چندین کانال زیر مجموعه. اگر جستجوی ساده‌ای در گوگل داشته باشید متوجه می‌شوید که ایشان به نظریه‌پردازی دربارهٔ تئوری‌های توطئه شهرت دارد. این روزها هر کس بخواهد خودی نشان دهد و خودش یا کانالش را معروف کند دروغی به مصدق می‌بندد وگرنه ممکن بود ما تا آخر عمر هم اسم علی‌اکبر رائفی‌پور را نمی‌شنیدیم حتی ممکن بود نام محمود کاشانی را هم نمی‌شنیدیم.