صبح می خنددومن گریه کنان از غم دوست
ای دم صبح چه داری خبرازمقدم دوست

بر خودم گریه همی آیدو بر خنده تو
تاتبسم چه کنی بی خبر از مبسم دوست

ای نسیم سحرازمن به دلارام بگوی
که کسی جزتوندانم که بودمحرم دوست

گو، کم یار برای دل اغیار مگیر
دشمن این نیک پسندد که تو گیری کم دوست

توکه با جانب خصمت به ارادت نظر ست
به که ضایع نگذاری طرف معظم دوست

من نه آنم که عدو گفت تو خود دانی نیک
که ندارد دل دشمن خبر از عالم دوست

نی نی ای باد مرو حال من خسته مگوی
تاغباری ننشیند به دل خرم دوست

هرکسی راغم خویش است و دل سعدی را
همه وقتی غم آن تا چه کند با غم دوست

بوسه گر از عشق آید در میان هر لبی

تا ثریا میبرد مجنون خود را هر شبی

گر که مستان از پی پیمانه حیران میشوند

عاشقان از بوسه ی معشوقه نالان میشوند

ممنون از تورج جوون مدیر وبلاگ کتابداری هنر است

http://toraj-heidari.blogfa.com/