124
صبح می خنددومن گریه کنان از غم دوست
ای دم صبح چه داری خبرازمقدم دوست
بر خودم گریه همی آیدو بر خنده تو
تاتبسم چه کنی بی خبر از مبسم دوست
ای نسیم سحرازمن به دلارام بگوی
که کسی جزتوندانم که بودمحرم دوست
گو، کم یار برای دل اغیار مگیر
دشمن این نیک پسندد که تو گیری کم دوست
توکه با جانب خصمت به ارادت نظر ست
به که ضایع نگذاری طرف معظم دوست
من نه آنم که عدو گفت تو خود دانی نیک
که ندارد دل دشمن خبر از عالم دوست
نی نی ای باد مرو حال من خسته مگوی
تاغباری ننشیند به دل خرم دوست
هرکسی راغم خویش است و دل سعدی را
همه وقتی غم آن تا چه کند با غم دوست
بوسه گر از عشق آید در میان هر لبی
تا ثریا میبرد مجنون خود را هر شبی
گر که مستان از پی پیمانه حیران میشوند
عاشقان از بوسه ی معشوقه نالان میشوند
ای دم صبح چه داری خبرازمقدم دوست
بر خودم گریه همی آیدو بر خنده تو
تاتبسم چه کنی بی خبر از مبسم دوست
ای نسیم سحرازمن به دلارام بگوی
که کسی جزتوندانم که بودمحرم دوست
گو، کم یار برای دل اغیار مگیر
دشمن این نیک پسندد که تو گیری کم دوست
توکه با جانب خصمت به ارادت نظر ست
به که ضایع نگذاری طرف معظم دوست
من نه آنم که عدو گفت تو خود دانی نیک
که ندارد دل دشمن خبر از عالم دوست
نی نی ای باد مرو حال من خسته مگوی
تاغباری ننشیند به دل خرم دوست
هرکسی راغم خویش است و دل سعدی را
همه وقتی غم آن تا چه کند با غم دوست
بوسه گر از عشق آید در میان هر لبی
تا ثریا میبرد مجنون خود را هر شبی
گر که مستان از پی پیمانه حیران میشوند
عاشقان از بوسه ی معشوقه نالان میشوند
ممنون از تورج جوون مدیر وبلاگ کتابداری هنر است
http://toraj-heidari.blogfa.com/
+ نوشته شده در چهارشنبه ۵ اسفند ۱۳۹۴ ساعت 7:7 توسط
|